|
|
|
|
|
می سوختم.داشتم میسوختم.وقتی چشمام رو باز می کردم هیچکی رو نمیدیدم.
سرم داشت میترکید. بیحال و بیجون یه گوشه اتاق تاریک و سردم اقتاده بودم پتو رو دور خودم انداخته بودم و نا نداشتم داد بزنم و کمک بخوام.خیلی شب وحشتناکی بود.اما بازم زنده موندم.درسته یه تب بود اما از اون تب هایی که آدم می خواد فکر کنه که این دمه آخری باید به کی وصیتشو بگه. خوب من نگفتم چون یه تعداد کار تو این دنیا دارم که فکر کنم باید ۷۰/۸۰سال دیگه این دنیا ما رو تحمل کنه.دوسش دارم..... نظر یادتون نره. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 2:47 توسط
|
|
||