تبليغاتX
پسرون اهوازی
وبلاگی برای اهوازی ها و عاشقان اهواز
سلام به همه بر و بچس نت

این دفعه اومدم تا خبرتون کنم که عروسیمه.

روز عید فطر عروسیه تو تالار ترن اهواز.

خوشحالم بد رقم....

خودم هم باورم نمیشه که دارم عروسی میکنم!!!

پس اگه خیلی از عروسی من متعجب شدید بدونید خودم از شما بدترم!!!!

تا بعد از عروسی!

چون حالا حالا ها کار زیاد رو سرم ریخته!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 21:23  توسط موخی  | 

اکنون ما شده ایم و در کنار یکدیگر روزگار میگذرانیم

با شادی و خوشی

بالاتر از حد تصور

دوستش دارم

دوستم دارد

تا اخرین لحظه زندگی

تا ابد

تا خدا...

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 18:17  توسط موخی  | 

دارم دوباره میرم پیشش.

اینبار برای خرید عقد و با مادر محترم!!!!

دوباره میام این دفعه شاید از اونجا شاید هم دوباره از کرج...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 14:14  توسط موخی  | 

.....

نامزدی......

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 18:17  توسط موخی  | 

نمیدونم از چی شکایت کنم.
دارم از فرط دوریش دق میکنم.
خدایا التماست میکنم که ما دو تا رو هر چه زودتر به هم برسون که دیگه نمیکشم...
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 14:45  توسط موخی  | 

بازم سلام.
نمیدونید این مدت چقدر دلتنگم.
دلتنگ برای کسی که همه زندگیمه.
نمیدونید وقتی ادم عزیزترین کس زندگیش رو یک ماه نبینه چه دردیه.
بدبختی اینه که حداقل تا یک ماه دیگه هم امید به دیدنش ندارم.
یکی بیاد یه راه پیش پام بذاره....
 
 
 
دوستش دارم....
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 9:36  توسط موخی  | 

دوباره سلام اونم بعد از مدتها.

اون اتفاقاتی که توی پست قبلی گفتم تقریبا خوب پیش رفت و برای همین الان خیلی شارژم.

ایشالا همه هم همینطوری شارژ باشن.

تنها ایراد اینه که ازش دورم که اینم اگه خدا بخواد بزودی حل میشه.

دعام کنید.

پیوست بیربط: پدربزرگ یکی از بهترین دوستام یه هفته است رفته تو کما٬ براش دعا کنین

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 8:37  توسط موخی  | 

یه اتفاقات خوب و جالبی داره برام میفته.

اما فعلا نمیتونم بیشتر از این توضیح بدم.

ایشالا به وقتش همه چیز رو میفهمین.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 14:23  توسط موخی  | 

من و تو مونديم سر دو راهي

كه باز عشق

يا جدايي

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 16:16  توسط موخی  | 

عشق یعنی مجنون

            یعنی لیلی

عشق یعنی فرهاد

            یعنی شیرین

عشق یعنی رامین

            یعنی ویس

عشق یعنی علی

            یعنی فاطمه

عشق یعنی رسول

            یعنی خدا

عشق یعنی محبت

            یعنی دوست داشتن در حد پرستش

همه اینها عشقند

            اما عشق نیست

پس عشق چیست؟

            آن را در کجا باید جست؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 11:45  توسط موخی  | 

بالاخره یکی پیدا شد که بتونه بهم کمک کنه که بتونم "او" رو کنار بذارم.

بتونم با رفتنش کنار بیام و درک کنم که از دستم رفته...

پ ن: نمیگویم فراموشم مکن هرگز، ولی گاه به یاد آور رفیقی را که میدانی نخواهی رفت از یادش....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 17:13  توسط موخی  | 

يادمون دادن که اينجا کسي رو نرنجونيم

يادمون دادن که اينجا عاشق هيشکي نشيم

يادمون دادن که اينجا دل به کسي نبنديم

يادمون دادن که به کسي نگيم که چقد دوستش داريم

يادمون دادن که اينجا به هيچ کسي خوبي نکنيم يادمون دادن که اينجا...

ديگه به کسي خوبي نيومده

آره يادمون دادن اي خدا

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 15:20  توسط موخی  | 

به خدا زندگی خیلی سخته.

سخته که عاشق یکی باشی اون هم عاشقت باسه اما نتونین بدون ترس نیم ساعت رو با هم باشین ترس از اینکه یکی شما دو تا رو با هم ببینه و جون هر دوتاونو بگیره!!!

سخته که مجبور باشین از هم جدا باشین و به هم بگین برو و به من فکر نکن.

به خدا سخته....

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 18:54  توسط موخی  | 

اين دل نمي دانم گرفته... از چه پر غوغاست
انگار ترسي گفته او را امشب او تنهاست
من با خيال تو نشستم منتظر جانم . . .
هر لحظه ميگويم به دل دلشوره ات بيجاست
هر شب صدايت مي رسيد از كوچه هاي دور
امشب سكوتي اتشين در كوچه ها برپاست
شايد به رسم دلبري در غمزه و نازي
باشد دوباره مي خرم نازي كه دل مي خواست
گشتم ميان كو چه را تا انتها اما
نه رد پايي ديده ام نه سايه اي پيداست
هر شب برايت قصه اي از عشق خود گفتم
امشب نبودي تا ببيني دل عجب تنهاست
بايد شبي را سر كنم بي گفتگوي تو؟
دل بيقراري مي كند بي تاب و خاطر خواست
اي كاش اه من بسوزاند.... نه نه ميبخشي
اين ياوه ها تقصير من نيست مال اين سرماست
اخر نميداني وجودت گرمي من بود
امشب براي تو هواي كوچه باران زاست
اين حرفها بيهوده است امشب نمي ايي
عيبي ندارددل هنوز در وعده ي فرداست
من مي روم اين جمله من ياد تو باشد
من عاشقت هستم نشانش چشم چون درياست
در كوچه -دل-با خود شنيدم زير لب ميگفت:
از تو نمي رنجم عزيزم جاي تو اين جاست
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 19:50  توسط موخی  | 

از امروز تصمیم گرفتم یه زندگی جدید رو شروع کنم.

متفاوت از قبل.

یه زندگی که توش دل به هیچ کس نبندم.

زندگی که توش دیگه به هیچ کس فکر نکنم.

تا حالا تو زندگیم فقط یه بار معنای عشق واقعی رو چشیدم.

نمیخوام هیچ کس جای اون رو تو قلب من بگیره.

خداحافظ عشق و خداحافظ عاشقی...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بعد از پست:

باید به اطلاع دوستان برسونم که عشقی که من به "او" داشتم رو هیچکس نتونسته برام پر کنه.

من با آدمای زیادی تا حالا رابطه دوستانه داشتم.

اما این یکی خیلی با بقیه فرق میکرد.

معنی عشق واقعی رو من تازه فهمیدم.

قبلا فقط معنای دوست داشتن رو میدونستم.

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 19:6  توسط موخی  | 

یکی را دوست می دارم ولی افسوس او هرگز نمی داند

نگاهش می کنم شاید بخواند از نگاه من که او را        دوست می دارم

ولی افسوس       او هرگز نگاهم را نمی خواند

به برگ گل نوشتم که او را دوست دارم

ولی افسوس      او برگ گل را به زلف کودکی آویخت تا اورا بخنداند

به مهتاب گفتم          ای مهتاب

سر راهت به کوی او سلام مرا برسان و بگو که اورا دوست دارم

ولی افسوس          ابر سیاهی آمد ز راه و روی ماه تابان را پوشاند

صبا را دیدم و گفتم صبا دستم به دامانت

بگو از من به دلدارم که او را دوست می دارم

ولی افسوس      ز ابر تیره برقی جست و قاصد میان راه او را بسوزاند

و اکنون وامانده از هر جا با خود نجوا می کنم      

 

یکی را دوست می دارم

ولی افسوس        او هرگز نمی داند

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 11:33  توسط موخی  | 

چه قدر سخته تو چشماي کسي که تمام عشقت رو ازت دزديد

و به جاش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه داد زل بزني و

به جاي اينکه لبريز کينه و نفرت شي‌ ، حس کني هنوزم دوسش داري

چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به ديواري تکيه بدي که يه بار زير آوار غرورش

همه وجودت له شده
....

چه قدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني

اما وقتي ديديش هيچ چيزي جز سلام نتوني بگي....
چه قدر سخته وقتي

پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه هاتو خيس کنه اما مجبور باشي بخندي

تا نفهمه هنوزم دوسش داري
.......



چه قدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ ديگري ببيني

و هزار بار تو خودت بشکني و اون وقت آروم زير لب

بگي : گل من باغچه نو مبارک
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 19:53  توسط موخی  | 

 

من امشب خیلی سنگینم می خوام سبک شم پس این رو نوشتم زیاد تو فکرش نرید

*یک لحظه تنهایی مرا چنان میترساند که تو دوباره در ذهنم بیایی و این را برای تو نوشتم تا مرا ببخشی.

لحظه ای که چشمانم را می بندم و تو را با آن همه زیبایی را به خاطر می آورم لرزه بر اندام مرا از ایستادن جدا

کرده و مجالش را به نقطه صفر می رساند و آن لحظه میفهمم که چرا حال تا به حال نفهمیدمت.

حال لحظه ای با من باش تا به جای حرف ِتو را با تمنا ببینم چشمانم را از آن نگاه پر معنایت بدزدم ِ چرا خودت 

میدانی که تو عشق اول آخر من بودی حالا که رفتی ما را تنها گذاشتی بدان که حق با تو بود زیبایی چیزی نیست

که انسان بتواند آن را با دست خود درون خود نقاشی کند.

نوشته شده از داود اهوازی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 3:5  توسط پسرون  | 

رفتی و یادت من رو تنها نمیذاره
آخه حالا تو کجایی و من رو به حال خودم رها کردی
تا کی می خوای این موش و گربه بازی هات رو ادامه بدی
من که اسیر تو ام پس چرا برنمی گردی
هرچی گفتی خوندم پای عشقم موندم
تو منو دوست نداری، پای حرفات نیستی
دیگه برو نمی خوامت تنهایی بهتر از با تو بودنه
+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385ساعت 9:27  توسط پسرون  | 

 دوباره دل هواي با تو بودن کرده

نگو اين دل دوريه عشقتو باور کرده

دل من خسته از اين دست به دعاها بردن

همه ارزوهام با رفتن تو مردن

واسه پيدا کردنت تن به دل صحرا مي دم

اخه تو رنگ چشات هيبت دنيا رو ديدم

توي هفتا اسمون تو تک ستاره مني

به خدا ناز دو چشماتو به دنيا نمي دم

.

حالا من يه ارزو دارم تو سينه

که دوباره چشم من تورو ببينه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 16:29  توسط موخی  | 

و اینک سرنوشت باز مرا به سخره گرفته.

و نمیدانم چرا بخت من اینگونه سیاه است...

و...

تمام شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 9:0  توسط موخی  | 

مدتیه سرنوشت داره بام بازی میکنه...
نمیدونم تا کی باید به پای سرنوشت بسوزم و بسازم..
خدایا کی میشه که سرنوشت به کام ما بشه؟؟
 
کاش میشد سرنوشت را از سر٬نوشت...
 
به امید آن روز.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 20:51  توسط موخی  | 

يكي بود يكي نبود، يك بچه كوچيك بداخلاقي بود. پدرش به او يك كيسه پر از ميخ و يك چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، يك ميخ به ديوار روبرو بكوب.

روز اول پسرك مجبور شد 37 ميخ به ديوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته ها ي بعد كه پسرك توانست خلق و خوي خود را كنترل كند و كمتر عصباني شود، تعداد ميخهايي كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد. پسرك متوجه شد كه آسانتر آنست كه عصباني شدن خودش را كنترل كند تا آنكه ميخها را در ديوار سخت بكوبد.

بالأخره به اين ترتيب روزي رسيد كه پسرك ديگر عادت عصباني شدن را ترك كرده بود و موضوع را به پدرش يادآوري كرد. پدر به او پيشنهاد كرد كه حالا به ازاء هر روزي كه عصباني نشود، يكي از ميخهايي را كه در طول مدت گذشته به ديوار كوبيده بوده است را از ديوار بيرون بكشد.

روزها گذشت تا بالأخره يك روز پسر جوان به پدرش روكرد و گفت همه ميخها را از ديوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف ديواري كه ميخها بر روي آن كوبيده شده و سپس درآورده بود، برد. پدر رو به پسر كرد و گفت: « دستت درد نكند، كار خوبي انجام دادي ولي به سوراخهايي كه در ديوار به وجود آورده اي نگاه كن !! اين ديوار ديگر هيچوقت ديوار قبلي نخواهد بود. پسرم وقتي تو در حال عصبانيت چيزي را مي گوئي مانند ميخي است كه بر ديوار دل طرف مقابل مي كوبي. تو مي تواني چاقوئي را به شخصي بزني و آن را درآوري، مهم نيست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهي گفت معذرت مي خواهم كه آن كار را كرده ام، زخم چاقو كماكان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. يك زخم فيزيكي به همان بدي يك زخم شفاهي است. دوست ها واقعاً جواهر هاي كميابي هستند ، آنها مي توانند تو را بخندانند و تو را تشويق به دستيابي به موفقيت نمايند. آنها گوش جان به تو مي سپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آنها هميشه مايل هستند قلبشان را به روي ما بگشايند

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 9:33  توسط موخی  | 

دختر به پسر گفت : به نظر ت من قشنگم ؟ پسر گفت : نه ....... دختر از پسر پرسيد که تو ميخاي من پيشت باشم تا هميشه ؟ پسر گفت : نه........ دختر به پسر گفت : اگه من يه روزي ترکت کنم تو برام گريه مي کني؟ پسر گفت : نه....... دختر در حالي که گريه مي کرد و مي خواست بره که پسر دستش رو گرفت و گفت : از نظر من تو قشنگ نيستي بلکه زيبايي ...... من نمي خوام تو پيشم باشي بلکه نياز دارم که تو پيشم باشي و اگه يه روز از پيشم بري من گريه نمي کنم بلکه ميميرم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 14:7  توسط موخی  | 

ای زیبای بیدارم

چرا وصال من و توباید این چنین نا ممکن باشد

وصالت برای منی که تمام وجودم به خاطر تو موجود بود

منی که قلبم به امید وصال تو میتپید

میدانم نمیدانی اکنون-بعد از رفتن تو- تنها دلیل زنده ماندنم این است که بدانم و ببینم که تو-فقط تو و نه خودم- به اوج آرزوهای روزگار دورت میرسی.

بعد از آن بدان که قلب من برای همیشه این عادت زشتش -تپیدن را- ترک خواهد کرد...

سماء ورودی ۸۴

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 8:57  توسط موخی  | 

شاعر شدم و برایت شعری گفتم

نویسنده شدم و برایت داستانی نوشتم

خواننده شدم و برایت ترانه ای خواندم

نوازنده شدم و برایت آهنگی زدم

نقاش شدم و برایت طرحی زدم

                  اما نتوانستم تو را آنچنان که هستی توصیف کنم

 سماء ورودی ۸۴ 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 17:1  توسط موخی  | 

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

طلب عشق ز هر بی سروپایی نکنیم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ای کاش دست عشق چو روز نخستین هستی ام را زیر و رو میکرد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

زمانه به من آموخت که هر شیرین زبانی مهربان نیست.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آدم تنها خیلی زود دستش را در دست اولین کسی که با او روبرو میشود میگذارد.

"فردریش نیچه"

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 14:54  توسط موخی  | 

به نظر شما برای یه عاشق سختترین کار چیه؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 8:10  توسط موخی  |