تبليغاتX
پسرون اهوازی
وبلاگی برای اهوازی ها و عاشقان اهواز
سلام به همه دوستای گل نتی

مبینم ۶ ماه رو تموم کرده و رفته توی ۷

الان دیگه رسمآ چهار دست و پا میره و اگه روی زمین بنشونیش ۵-۶ دقیقه بدون کمک میشینه!!

راستی اسممون هم از طرف ستاد ازدواج دانشجویی برای مشهد دراومده این جمعه که میاد زایر امام رضاییم اگه خدا بخواد

هنوز هم میگم دلم برای همه بچه هعای نتی که نمیرسم بهشون سر بزنم تنگ شده

به امید دیدار تا بعد

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 11:38  توسط موخی  | 

دوباره سلام.

امروز روز اول ماه رمضانه.

خیلی بود خبری از خودم نداشتم.

دو هفته پیش داود اومد کرج پیشم‌. با هزار امید و آرزو...

از خیلی از علایقش زده بود برای اینکه بیاد کرج....

اما......

دست از پا درازتر برگشت...

ناامید و خسته...


مبین روز به روز داره بزرگتر میشه.

الان هم غلت میزنه و هم اگه دستاش رو بگیریم میشینه و راه میره.

فکر کنم تا سری بعدی که آپ کنم دندون هم داشته باشه راه هم بره.


دلم برای همه دوستای نتیم تنگ شده.

کاش میشد به همشون سر بزنم اما باور کنین وقت نمیکنم...

همتون رو دوست دارم

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 12:5  توسط موخی  | 

سلامی به گرمای آفتاب تابستان....

پسرم مبین روز اول اردیبهشت به دنیا اومد و من و مامانش رو به همراه باقی دوستان و اشنایان به میزان متنابهی خوشحال کرد...

انتخابا برگزار شد و کل مملکت رو در موجی از غم فرو برد...

تعداد کشته های اعتراضات رو هیچ کس به طور دقیق نمیدونه...

امتحانای دانشگاه تهران به شهریور افتاد...

همین دیگه...

اینم خبرایی که تو این مدت اتفاق افتاده بود...

البته به بزرگی خودتون تلگرافی بودن اخبار رو ببخشید...

دلم برای همتون تنگ شده...

مخصوصا داود عزیزم که خیلیه ندیدمش...

همتون رو دوست دارم. اما خانمم رو از همه بیشتر!!!!

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 15:6  توسط موخی  | 

با سلام به دوستان و طرفداران پسرون.

باز دوباره ما دوتا تونستیم با هم بعد از ۲ سال با یه کامپیوتر بیایم مطلب بنویسیم.(از اهواز)

خاطره ی سوپرایز کننده ای برای پسرون بود.

البته یادم رفت که بگم محسن دیروز اومد اهواز و فردا داره میره   به قول خودش با سر اومده با پا میره.

حالا که با هم نشستیم یاد ۱۴ شهریور ۸۳ افتادم که با هم نشسته بودیم و پسرون رو تو پرشین ساختیم...

الان که یاد اون روز میفتیم اشکمون در میاد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 11:38  توسط موخی  | 

سلام به همه بر و بچس نت

این دفعه اومدم تا خبرتون کنم که عروسیمه.

روز عید فطر عروسیه تو تالار ترن اهواز.

خوشحالم بد رقم....

خودم هم باورم نمیشه که دارم عروسی میکنم!!!

پس اگه خیلی از عروسی من متعجب شدید بدونید خودم از شما بدترم!!!!

تا بعد از عروسی!

چون حالا حالا ها کار زیاد رو سرم ریخته!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 21:23  توسط موخی  | 

یه سورپریز دارم برای بچه های اهواز

اومدم اهواز!!!

اما دیر اومدم نت...

چون شنبه دارم برمیگردیم تبریز!

فقط اومدم که بگم هستم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 13:22  توسط موخی  | 

والا خیلی دلم میخواد بیشتر بیام تو دنیای مجازی.

اما به خدا وقت نمیکنم.

کار...

درس...

دانشگاه...

زندگی متاهلی...

دیگه وقتی برای دنیای مجازی برام نمیذاره.

اگه خدا بخواد دارم جمعخه میرم تبریز و با هم برمیگردیم کرج.

یه هفته ای قراره با هم باشیم و باز...

دوری....

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:58  توسط موخی  | 

اکنون ما شده ایم و در کنار یکدیگر روزگار میگذرانیم

با شادی و خوشی

بالاتر از حد تصور

دوستش دارم

دوستم دارد

تا اخرین لحظه زندگی

تا ابد

تا خدا...

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 18:17  توسط موخی  | 

دارم دوباره میرم پیشش.

اینبار برای خرید عقد و با مادر محترم!!!!

دوباره میام این دفعه شاید از اونجا شاید هم دوباره از کرج...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 14:14  توسط موخی  | 

.....

نامزدی......

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 18:17  توسط موخی  | 

نمیدونم از چی شکایت کنم.
دارم از فرط دوریش دق میکنم.
خدایا التماست میکنم که ما دو تا رو هر چه زودتر به هم برسون که دیگه نمیکشم...
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 14:45  توسط موخی  | 

بازم سلام.
نمیدونید این مدت چقدر دلتنگم.
دلتنگ برای کسی که همه زندگیمه.
نمیدونید وقتی ادم عزیزترین کس زندگیش رو یک ماه نبینه چه دردیه.
بدبختی اینه که حداقل تا یک ماه دیگه هم امید به دیدنش ندارم.
یکی بیاد یه راه پیش پام بذاره....
 
 
 
دوستش دارم....
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 9:36  توسط موخی  | 

دوباره سلام اونم بعد از مدتها.

اون اتفاقاتی که توی پست قبلی گفتم تقریبا خوب پیش رفت و برای همین الان خیلی شارژم.

ایشالا همه هم همینطوری شارژ باشن.

تنها ایراد اینه که ازش دورم که اینم اگه خدا بخواد بزودی حل میشه.

دعام کنید.

پیوست بیربط: پدربزرگ یکی از بهترین دوستام یه هفته است رفته تو کما٬ براش دعا کنین

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 8:37  توسط موخی  | 

یه اتفاقات خوب و جالبی داره برام میفته.

اما فعلا نمیتونم بیشتر از این توضیح بدم.

ایشالا به وقتش همه چیز رو میفهمین.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 14:23  توسط موخی  | 

غريب آشنا ( شنبه 31/6/1386 :: ساعت 1:42 عصر)

يه چيز مجبورم كرد امروز موقتاً سكوتمو بشكنم....: اونم درداي اين خاك بود....
همين خاك عزيزي كه همه دامنگير ميدوننش...
آره: خوزستان!
هر سال تو هفته دفاع مقدس كمي از رشادت جوونمرداي ايران يادي ميشه...اين ميون دو زخم کهنه هست که هميشه نيمه كاره رهاش ميکنن: بي اينكه حق مطلب ادا بشه:
يكي پيام جوونهاي باغيرتيه كه جونشونو كف دست گرفتن و مردانه دفاع کردن.... چه اونها كه از دورترين مناطق ايران اومدن اينجا...و چه اون مرزنشينها كه تا آخرين نفس حتي يك قدم عقب نگذاشتند
همگي جلوي سرمستي اون وحشي ها ايستادند:بحق هم ايستادند! : تن در مقابل توپ!...و حالا ميشنوي که ميگن: باباب چه خبره؟...چند ساله جنگ تموم شده!!!داغ مردمو تازه نکنيد...
آره اين زخم اول بود كه هميشه انقدر بد بهش پرداختيم كه ديگه فراموش شد که اون ستاره ها کي بودند و براي چي رفتند...
و من هم ناتوان تر از اون كه بتونم تو يه پست!! مظلوميت چند ساله اون شيرزنان و ابرمردها رو كمرنگ كنم...
نميدونم...شايد چون زمان جنگ سنم كمتر از اين بود كه حالا بخوام ادعا كنم مظلوميت اونها رو کاملا!! لمس كرده م....
امروز (آخر شهريور) ميخوام به زخم كهنه دوم بپردازم...که اين دومي براي من و خيليها عيني و ملموسه:
به خوزستان!
جايي كه فقط زمان كوتاهي براي مناسبتي خاص ازش حرف ميزنن... و بعد باز فراموش ميشه تا مناسبت بعدي...
استاني كه بي اغراق!! حق داره به گردن اين مملكت!
اين خاك انقد غريب نگه داشته شده كه حتي خيليها درست نميشناسنش!
چه رسد به اينكه بخوان بدونن اين مردم بعد از جنگ اصلا تونستند به زندگي عادي برگردند؟... : ظاهرا بله!
اما آمارها خيل عظيم متخصصاي رشته هاي مختلف رو نشون ميده که با پايان جنگ نتونستند خونواده شونو به دياري برگردونن که حالا ديگه خيلي از اون حداقل امکانات سابق رو هم نداشت!!!
آره ...اينطور که ظاهراً ميگن!! همه چيز به روال عادي برگشته...
اما آمار بيماريهاي مختلف تنفسي، عصبي، گوارشي...و آمار نارسايي هاي اجتماعي و فرهنگي اين خاك بعد از جنگ... چيز ديگه اي ميگن...
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 13:22  توسط موخی  | 

سلام

سلامی به داغی آفتاب اهواز.

سلامی به سرخی غروب خلیج.

سلام.

خیلی دلم برای همه بچه های دنیای مجازی تنگ شده.

یه مدت نه چندان کوتاهی اصلا اینترنت نبودم.

یعنی یه چیزی تو مایه های دو هفته.

تو این دو هفته وقت سر خاروندن هم نداشتم به خدا.

خیلی دلم میخواد هر روز با داود بیام اینترنت و وبلاگ رو روزنوشت کنم اما چه کنم که نمیتونم.

سرم خیلی شلوغه.

اما خداییش سعی میکنم از این به بعد بیشتر بیام نت.

پ.۱: محتاجیم به دعا بد رقم!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 14:41  توسط موخی  | 

یک هفته سفر با هم تلخی ها و شیرینیهاش تموم شد. این یه هفته خیلی چیزا بهم یاد دا. خیلی خوش گذشت. واقعا جای همه دوستان خالی. کل هفته رو داشتیم خوش میگذروندیم و میخنودیدم. البته یکی دو تا نقطه تاریک هم داشت که قابل اغماضن.

خیلی بیشتر از اونی که فکر میکردمداود و فرهاد رو شناختم. الان دیگه حاضر نیستم حتی یک روز بدون داود و فرهاد باشم.

خیلی برای من و داود این تنهایی چند روزه مفید بود. بدون حضور یه فرد غریبه چند روزی با هم خلوت کردیم و خیلی حرفا رو که مدتها بود میخواستیم به هم بزنیم رو گفتیم.(البته ناگفته نماند در تمام این ساعتهایی که منو داود حرف میزدیم فرهاد هم بودش!) حالا فرهاد خیلی در مورد من.داود و کسایی که باشون رابطه داریم و داشتیم اطلاعات داره. البته منو داود هم خیلی چیزا در مورد فرهاد میدونیم که قبلا نمیدونستیم.

امیدوارم این دوستی قدیمی که با این سفر ریشه دارتر شد تا همیشه ادامه پیدا کنه.

در ضمن امیدوارم برنامه ای که با فرهاد برای سال دیگه ریختیم بتونیم اجرا کنیم.

به امید آن روز.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 14:57  توسط موخی  | 

سلام به همه رفقای عزیز.

ببخشید که بیخبر شد اما الان داریم از مشهد آپ میکنیم.

جای همه دوستان خالی.

کاش الان همه بچه ها اینجا بودن.

دلم برای همه بچه های اهوازی و غیر اهوازی(تمام دوستای اینترنتی و غیر اینترنتی) یه ذره شده.

همه بچه ها رو دعا کردم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن: یه شکایت دارم از یه نفر که میخواد با واسطه با من تسویه حساب کنه!

خانم خانما بدون من حواسم هست ها!!!

فکر نکنی ما بی خبریم.

مشهد هم بهت خوش می گذره یه خبری از ما نگیری!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 19:37  توسط موخی  | 

من و تو مونديم سر دو راهي

كه باز عشق

يا جدايي

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 16:16  توسط موخی  | 

عشق یعنی مجنون

            یعنی لیلی

عشق یعنی فرهاد

            یعنی شیرین

عشق یعنی رامین

            یعنی ویس

عشق یعنی علی

            یعنی فاطمه

عشق یعنی رسول

            یعنی خدا

عشق یعنی محبت

            یعنی دوست داشتن در حد پرستش

همه اینها عشقند

            اما عشق نیست

پس عشق چیست؟

            آن را در کجا باید جست؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 11:45  توسط موخی  | 

انگار ديگه سؤالي ندارم...نه که همه جوابامو گرفتما...نه...
بنظرم ديگه پرسيدنش بي فايده س...
ميدونيد الآن هواي اهواز چند درجه است ؟...هر چي تو تلويزيون ميگه شما 12 درجه بهش اضافه کن ميشه چيزي شبيه دماي واقعي...
اصلا تا حالا دقت کردي دماي خوزستان چقدر بامرامه؟ ايول داره بخدا: هوا تا 49.5 درجه و حتي تا 49.98 درجه هم ميرسه اما دلش نمياد با تبديل شدن به 50 ، من و تو رو کباب کنه...!! شايدم از بُخلش باشه...؟: چون ميدونه که مطابق قوانين اين مملکت اگه دما شد 50 درجه ديگه بايد شهر تعطيل بشه... شايدم باز از دلسوزيشه؟: با خودش ميگه تهرون که برف و سوز بياد بچه ها تعطيل ميشن و ميرن برف بازي...ولي اگه اينجا از گرما تعطيل شه...گناه دارن بچه ها...حوصله شون سر ميره طفلكيها تو خونه زير کولر...
رفقاي برون-خوزستانيم ميگن شما به گرما عادت داريد ... ولي تو بگو : بچه هاي کوچولوي 7، 8 ماهه هم عادت دارن؟؟... سالمندها چي؟... که به اقتضاي سن ديگه تاب تحمل اين حرارت رو ندارن؟...؟
خب...حالا تو اين گرما بادشون بزنيم...؟يا يه دوش آب سرد رو تجويز کنيم؟بنظرم اولي بيشتر جنبه عملي داشته باشه...! آخه به جهت همسان نگاه داشتن اين دو نعمت الهي ، به موازات قطع برق – و گاه همزمان با اين پديده محيرالعقول- آب هم قطع ميشه تا...
تا...
نميدونم اينجور شاهکارا که ديگه "تا" نداره...
نميدونم بعضي عناصر انسان نما چطور فکر ميکنن؟
بابا ، انسان!! آدم!!(برخلاف بعضي عادت ندارم بگم بابا مسلمون!! : چون اين فقره هيچ ارتباطي با دين اين"بلاديدگان" نداره)....کمي به اين آآآآآآآآآآآآآدمها هم فکر کن...!!
به محض شروع فصل "جهنم"!!!، سهميه بي برقي خوزستان هم رديف ميشه... :
بي معطلي! سه سوت! تضميني...!
جالب اينه که خشک سالي و سيل سالي هم نداره! اينهمه سدي که فقط باهاش افتخار مي آفرينيم!! نميتونن نه آبي براي اين مردم جمع کنن ... و نه برقي... درعوض به کشورهاي "چي-چي-ستان" (همسايه) صادر هم ميکنيم... .
شنيدين که ميگن چراغي که به خونه رواست به مسجد حرومه...؟؟
نميدونم شايد اون بعضيها نشنيده ن...شايدم هدف از اجراي اين نوع رزمايش، صرفاً بالا بردن ظرفيت اين مردمه که ايشالا روز محشر که همه خلايق تو کف تشنگي بال بال ميزنن ملت بلاديده خوزستان از جمله ملل مترقي باشن که نزد پروردگار، روسفيد بشن... .
پس بذار ماهم پرسشهامونو بيخيال شيم: خدايا تو اين توفيق اجباري از ما بپذير... آمين.

 

برگرفته از وبلاگ دوست عزیزم غریب آشنا

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 15:8  توسط موخی  | 

بالاخره یکی پیدا شد که بتونه بهم کمک کنه که بتونم "او" رو کنار بذارم.

بتونم با رفتنش کنار بیام و درک کنم که از دستم رفته...

پ ن: نمیگویم فراموشم مکن هرگز، ولی گاه به یاد آور رفیقی را که میدانی نخواهی رفت از یادش....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 17:13  توسط موخی  | 

دیدار...
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 23:24  توسط موخی  | 

بد ترین شکل دلتنگی آن است که کنارش باشی و بدانی هرگز به او نخواهی رسید.

بدانی او نیز با تمام وجود دوستت دارد و به امید حضور تو زنده است.

اما دست سرنوشت شما را از یکدیگر جدا کرده باشد....

...

پ: مطلبی رو که چهارشنبه داشتم مینوشتم خیلی طولانی بود برای همین دیگه حسش نیومد بنویسمش فقط همین رو بگم که از ساعت ۸ تا ۵ عصر شاید ۱۰۰ تا اتفاق خیلی جالب برام افتاد که یکیش گم شدن دو ساعته موبایلم توی پارک لاله بود!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 10:56  توسط موخی  | 

دو ساعت نوشتم پرید.

فردا میام دوباره مینویسم. اگه عمری بود....

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 21:55  توسط موخی  | 

بعد از چندین ماه امروز یه روز خوش رو گذروندم.

مهمترین دلیلشم این بود که "او" بهم زنگ زد و با هم حرف زدیم.

بهم گفت که خیلی دلش تنگ شده درست مثل خود من...

یه دلیل دیگه اش هم اینه که نشریه ای که خودم دارم توی دانشکده چاپ میکنم مجوزش اومد با ذکر این جمله"گستره توزیع در سطح دانشگاه تهران".

یه دلیل دیگه اش این بود که کانون فیلم و عکسمون امروز انتخاباتش بود و بالاخره میتونیم با قدرت اجرایی که داریم هر فیلم که دوست داریم توی دانشگاه پخش کنیم و البته هیچ ارگانی بجز ما نمیتونه پخش فیلم داشته باشه!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 19:21  توسط موخی  | 

نمیخواستم به این زودیا آپ کنم اما یه آپدیت از دوست عزیزم غریب آشنا و حرفایی که اون جا زده بود باعث شد آپدیت کنم.

البته آپدیتم ربطی به موضوع آپش نداره و من نمیخوام  در مورد اون چیزی بگم.

اما آپ کردنش باعث بهش تل بزنم و بفهمم امروز نمایشگاه کتابه!

اگه خدا بخواد میرم پیشش تا هم بفهم چش شده که دیگه نمیخواد بنویسه هم کمی باش درد دل کنم!!!

پ.ن: راستی دیروز با "او" تلفنی حرف زدم اونم بعد از یک ماه. نمیدونم چه طوری رفتنش رو باور کنم. کاش میشد برگرده و....

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:3  توسط موخی  | 

يادمون دادن که اينجا کسي رو نرنجونيم

يادمون دادن که اينجا عاشق هيشکي نشيم

يادمون دادن که اينجا دل به کسي نبنديم

يادمون دادن که به کسي نگيم که چقد دوستش داريم

يادمون دادن که اينجا به هيچ کسي خوبي نکنيم يادمون دادن که اينجا...

ديگه به کسي خوبي نيومده

آره يادمون دادن اي خدا

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 15:20  توسط موخی  | 

به خدا زندگی خیلی سخته.

سخته که عاشق یکی باشی اون هم عاشقت باسه اما نتونین بدون ترس نیم ساعت رو با هم باشین ترس از اینکه یکی شما دو تا رو با هم ببینه و جون هر دوتاونو بگیره!!!

سخته که مجبور باشین از هم جدا باشین و به هم بگین برو و به من فکر نکن.

به خدا سخته....

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 18:54  توسط موخی  | 

نمي دونم خوزستان منو ديدي...؟
درختهاي " کُنار"(= سدر) و اوکاليپتوسش...
هواي مست کننده ي بهار و 
پاييزش...
دشتهاي سرسبز  دم عيدش ...
گلهاي رنگارنگ و معطرش تو پاييز(!!!) و تو زمستون(!!!) چي؟ رگبارهاي تند بهاري و زمستونيش که هميشه غافلگيرت مي کنه... صداي چهچه پرنده ها (که همين الان که دارم مينويسم از خود بيخودم کردن...)
آب زلال و خنک "دز" که دزفول اسمشو به احترام اين رودخونه داره... آبي که ميشه توش ماهيها رو ديد.. و خاک حاصلخيزي که شيرين ترين پرتقال ايرانو تامين ميکنه: در بخشي از سفرنامه يکي از مهمانهاي اين جلگه زيبا و سر سبز ميخونيم که با تعجب از جايي نام ميبره که از طلوع خورشيد وقتي سواره!!! وارد جنگل هاي انبوه و يکپارچه ش شده تا ... غروب آفتاب...رنگ خورشيد رو نديده!!
 
دشتهاي سبز و معطر "رامهرمز"... با اون نسيم هاي صبحگاهي عشششششششششقش!!... و بوي گندم...
 
آرامگاه حضرت دانيال پيامبر تو شوش ... که مهد تمدن بشري بوده
آبشارهاي قشنگ شوشتر و باغهاي سدر و باصفاش که حتي تو اوج شرجي و داغي آفتاب هم سايه شونو ازت دريغ نميکنن و ميوه هايي که...... و آسيابهايي که بقاياشون نشون ميده چند هزار سال پيش ايراني ها برق توليد ميکرده ن!!!!!
چغازمبيل: همون که هميشه عکسشو بعنوان نمادي از تمدن کهن ايران زمين ديدي و مي بيني و شايد اصلا ندوني که اينم تو خوزستان منه...
دانشگاه (يا صحيح تر) : شهردانشگاهي!! عظيم و باشکوه چمران که بخش علوم پزشکيش بعد از کلي.... کشمکش و بگير و ببند بالاخره تونست دوباره نام بلند آوازه "جندي شاپور" رو به خودش ببينه و زنده کننده روزهاي طلايي چند هزار سال پيش باشه که جندي شاپور نه فقط براي تمام ايران زمين !!! که يراي تمام اين سرزمين هاي تمدن نديدهً خليج و حتي شرق دور مث نگيني بود درخشان و با صلابت... با کتابخونه اي که زبانزد همه محافل علمي بود و دانشمندايي که حساس ترين اعمال جراحي (که هنوز غرب به نصف اون دانش پزشکي هم نرسيده بود) رو انجام ميدادن: بله! يه ايران بود و يه دانشگاه جندي شاپور!!!
كارون عزيزمو چي؟ تنها رود قابل کشتيراني کشور : که متاسفانه پروژه لايروبي ش دهها ساله که فقط واسه  بعضي مهندساي عمران  شده نون دوني!!  که دولت ژاپن اجازه ميخواد به هزينه خودش لايروبيش کنه و فقط گل حاصلخيز کف اين رودو بعنوان دستمزد ببره واسه کود کشاورزي (که هميشه بيگانگان به گنجينه هاي ما داناتر از خودمونن!!)
و مردمش...
که مثل همه ايروني ها
ي مهربون ، مهمون نوازن
اما
تو زمينه هايي:
خونگرم ترين!!
انسانهاي قانعي که هر ظلمي که ميکشن از همين نجابت افراطيشونه !!! از همين راًفت بيجاشونه... واز همين بزرگواري مثال زدنيشون:
 
اينکه دوستاي اراکي و مشهديم بهت زده ميشن  وقتي ميفهمن شبها چند بار قفل و زنجير درخونه و ماشين رو چک ميکنيم... اينکه هميشه يه نفر بايد تو خونه بمونه و نگهبان باشه.... از بس که اوضاع امنيتي اينجا نموووونه است و بي نظير!! و اين مردم حرف نميزنن...
اينکه هنوز هر چند وقت يه بار انفجار بمب ها تو مرکز اين استان کلي کشته و زخمي ميگيره ... و "حضرات" با اونهمه ادعاي هشياري!!!! وقتي متوجه قضيه ميشن که خونواده هاي زيادي عزادار شده ن!!!  .... و باز : اين مردم چيزي نميگن....
اينکه وقتي از سرچشمه کارون (تو زاگرس) انشعاب ميگيرن تا زاينده رود دوباره آب داشته باشه اينو درک ميکنن که هموطناي عزيز اصفهانيشون در عذابن و کمک ميخوان...اما اعتراض نميکنن که : چرا "آقايون" به زيبايي و حيات کارون من هم مث زاينده رود اهميت نميدن؟ کارون من هم حقشه که همون فواره ها و ساحل و فضاي سبزي رو داشته باشه که اون داره...
اينکه وقتي هواي شهرشون آلوده ميشه تا پول نفت چرخه اقتصاد ايرانو بچرخونه... نميگن در ازائ اين آلودگي سهم من اينننننهمه محروميت نيست!!
اينکه مسجدسليمانيهاي عزيزم وقتي "آب" خوردن ندارن!! از ناچاري به دامن کوهستان ميرن...
اينکه قطار اهواز-ماهشهر بجاي يکساعت و نيم خيلي وقتا ۳ يا حتي ۴ ساعت
تو راهه... (با اين توجيه!!!! که ديزل هامون فرسوده ن..!!) و نامه نگاريهاي اين مسافراي مفلوک به هيچ نتيجه اي ختم نميشه...
اينکه نميگن مرکز اين استان دردکشيده و پايمال شده مگه چي از شيراز زيباي نازنين کمتر داره که بجاي افزايش فرهنگسراهاش .... ظرف چن سال بايد تعداد سينماهاش (که يه روزي به پرتعدادي سينماهاي شيراز بودن) به سه تا و نصفي!!!!!! کاهش پيدا کنه؟؟
مرکز استان!!!؟؟؟؟ .... اهوازي که وقتي دوست و فاميل ميان خوزستان نميتونن از بد بويي و بدطعمي آبش گله نکنن... و بهت زده ميگي : بابا اين که آب اهواز نيس ... !! از شهرستانهاي اطراف "دبه دبه" ميارم با ماشين...! پس اگه خود آب اهوازو ببيني که ديگه لابد حالت بهم ميخوره...! (گرچه به نسبت سال 76
بهتر شده : اون موقع يادمه ذرات زرد رنگي تو ليوان آبت ميديدي که از اون لايه چربي اي که رو سطح آب بود !!! بيشتر دلتو بهم ميزد)
اينکه مناطقي از اهواز و آبادان هنوز گاز شهري ندارن!!! (خنده دار نيس؟ ميگن کوزه گر از کوزه شکسته آب ميخوره هااا...!!!)
 
مردمي صبور که در عين اينهمه ثروتي که باهاش همه ايران رو نون ميدن!! حالا ميبايست حداقل امکانات يه استان بزرگ (بماند : چقددددد مهم و حياتي!!!) رو داشته باشن! تا همين متخصصاي موجود هم مدام به فکر جلاي وطن و پيدا کردن جايي براي آسايش خونواده شون نباشن...
آدمايي که روزي به اين باديه نشين هاي پابرهنه کشورهاي مجاور پناه دادن... و بعد همونها شدن بلاي جونشون...
راستي
تو اينا رو ميدونستي؟
طبيعت چشم نواز خوزستانو ديدي؟
نژادهاي "مختلف" مردمشو چي ؟
يا تو هم مث خيلي از هموطناي عزيزم تا حالا فکر ميکردي اينجا کويره...... يه دشت بي آب و علف......با آدمايي که همه همون شکلي ند که مدام تو اخبار و فيلماي مضحک صدا و سيما مي بيني؟:
و حتما بخاطر همينه که وقتي ميرم خارج از خوزستان ، همه تعجب ميکنن که عرب زبان نيستم ، لهجه ندارم ، سياه و سبزه رو نيستم!!!
وقتي با افتخار مي گم: من خوزستاني ام... اهوازي...
با تعجب مي گن: خوزستاني؟!! اصلاً بهت نمي خوره! آخه خوزستاني ها رنگ پوستشون تيره س... همه شونم عربي حرف ميزنن
ميگم خوب پوست بيشترشون آفتاب سوخته س: اما نه همه شون ! چن تا از صميمي ترين دوستاي منم عربند اما من فارسم... مگه دوستاي نازنين آذريم نميگن لهجه ترکي يه ناحيه زنجان تا ناحيه ديگه ش فرق ميکنه؟... خب مردم منم از نژاداي مختلفن ديگه ! (و همه شونم عزيزو محترم)
اما دردناک اين حرفي بود که يه هموطن بهم زد يه زماني:
آره شما زمان جنگ به عراق کمک هم ميکردين!!!...
شايد اون وسطا يه عده وطن فروش بي اصالت چنين خيانتي کرده ن... اما ميشه مثلا ادعا کرد همه ملت ايران با سازمان مجاهدين خلق(همون : منافقين کوردل بي همه چيز) همدست و همدل بودن؟؟: چرا؟ آخه از همه قوميت و نژاد ايروني اي ميشد تو اون فريب خورده ها پيدا کرد...مگه نه؟؟!!!!
نه دوست من...
من کمکم اون شب و روزايي بود که زير بمبارون همون وحشي ها زندگي رو تو آينده ي کشورم ميديدم و حيات رو تو آرامش باقي هموطنام...
کمک مردم من اون بود که اون ملعون امشب دزفول رو با موشک "شخم" ميزد... و فرداي همون شب مردم رو ميديدي که با عزمي راسخ تر از پيش شروع ميکردن به بازسازي همون خونه قبلي!! 
کمک اين آدما همون  روزاي اول جنگ بود که هنوز شيردلاي پاک سرشت بقيه نقاط ايران به سمت اين خاک بسيج نشده بودن... و اين آدما با دست خالي تو خرمشهرشون ايستادن و فقط زماني تسليم شدن!!! که ديگه به آرامش ابدي رسيده بودن... : که ديگه جوني به تن نداشتن....
کمکشون همون ساعتهايي بود که پالايشگاه آبادان شعله ور بود ... و اونها مردانه در تلاش تا نجاتش بدن.....

آره هموطن! :
بعضي سيه چرده ،
بعضي عرب،
بعضي لهجه دار،
اما

اينجا جلگه است: صداي من!
و
هرگز

هيچکدوم از شيران اين خطه دلشون با دشمن نبود
ونيست!!

 

نویسنده: غریب آشنا

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 20:26  توسط موخی  | 

این پست رو برای این نوشتم که یادم باشه چه کار کردم و کی رو دیدم همین.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 18:11  توسط موخی  | 

سلام به همه دوستای گل خودم.

سال نو برام اتفاقای جالب و جدیدی در پی داشته.

اتفاقاتی که خیلی از مسائل رو برام روشن کرده و گاهی اوقات باعث شده به روزگار بخندم.

به بلاهایی که سرم اورده پوزخند بنم و از کنارشون به راحتی رد بشم.

اما...

از کنار یه موضوع هیچ وقت نمیتونم رد بشم.

تمام شادیم رو همین یه چیز ازم گرفته.

دیگه نمیتونم از ته دل بخندم.

هر وقت میخوام بخندم یاد خنده های اون میفتم و یاد این میفتم که دیگه الان نمیتونم ببینمش همینم باعث میشه خنده ام به گریه تبدیل بشه.

گریه ای از اعماق وجودم سرچشمه گرفته، جایی که هیچ کس رو بهش راه نمیدم.

شاید یه نفر هم نفهمه چی میگم...

شاید برای خیلی ها قبول این که من سال پیش چی کشیدم از دست این روزگار خیلی سخت باشه اما سیلی روزگار رو من با تمام وجود حس کردم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

جاتون خالی روز ۱۳ با پسر خاله ام و چند تا از بروبچس رفتیم فیلم اخراجی های ده نمکی.

واقعا فیلم غوغایی بود. مخصوصا اونجاش که مجید سوزوکی داشت توی میدون مین راه میرفت.

فیلمش برخلاف چیزی که اکثر بچه ها میگفتن اصلا فیلم طنزی نبود.

هر چند یه دیالوگ های خنده داری داشت اما حداقل به نظر من مایه درام فیلم خیلی به طنزش میچربید.

پیشنهاد میکنم حتما ببینیدش که اگه نبیدش زندگیتون بر فناست!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

امسال اهواز برام خیلی دوست داشتنیتر از گذشته بود.

با اینکه هنوز هیچکدوم از رفقام رو ندیدم اما خیلی جاهای اهواز رو دیدم که قبلا ندیده بودم.

مناطقی که همیشه توی چشمم بودن اما هیچوقت ندیده بودمشون.

خلاصه کلام اینکه اهواز رو خیلی بهتر از قبل شناختم.

اما از دوستای قدیمیم هیچ خیری ندیدم.

انگار نه انگار که یه همچین رفیقی داشتن و یه عمری با هم بودیم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یه تشکر ویژه هم باید از چند تا از دوستام داشته باشن که منو هیچوقت تنها نذاشتن و همیشه به یادم بودن.

نمیخوام اسم ببرم چون ممکنه اونی که مهمترینه از من ناراحت بشه از اینکه اسمشو توی بلاگ اوردم، برای همین از هیچکس اسم نمیبرم.

با آرزوی سالی پر از شادی و سربلندی و مملو از عشق(البته از نوع پاک و مطهرش)...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 13:42  توسط موخی  | 

آخییییییییییییییییییییییییش اومدم اهواز.
چقدر دلم برای اهواز تنگیده بود.
دلم میخواد همیشه همینجا بمونم.
دلم میخواد هیچوقت از گرمای اهواز فرار نکنم.
این چند روزه اهواز همش گرد و خاک بوده، چشم چشم رو نمیدید!!
اما با این حال هنوزم عاشقشم.


پ.ن: عید همه مبارک!!!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 13:35  توسط موخی  | 

1- يه روز مسوول فروش ، منشي دفتر ، و مدير شرکت براي ناهار به سمت سلف قدم مي زدند... يهو يه چراغ جادو روي زمين پيدا مي کنن و روي اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه... جن ميگه: من براي هر کدوم از شما يک آرزو برآورده مي کنم... منشي مي پره جلو و ميگه: «اول من ، اول من!... من مي خوام که توي باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادباني شيک باشم و هيچ نگراني و غمي از دنيا نداشته باشم»... پوووف! منشي ناپديد ميشه... بعد مسوول فروش مي پره جلو و ميگه: «حالا من ، حالا من!... من مي خوام توي هاوايي کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصي و يه منبع بي انتهاي آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»... پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه... بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه... مدير ميگه: «من مي خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توي شرکت باشن»!......... نتيجهء اخلاقي اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه! .........

2- يه کلاغ روي يه درخت نشسته بود و تمام روز بيکار بود و هيچ کاري نمي کرد... يه خرگوش از کلاغ پرسيد: منم مي تونم مثل تو تمام روز بيکار بشينم و هيچ کاري نکنم؟ کلاغ جواب داد: البته که مي توني!... خرگوش روي زمين کنار درخت نشست و مشغول استراحت شد... يهو روباه پريد خرگوش رو گرفت و خورد!....... نتيجهء اخلاقي: براي اينکه بيکار بشيني و هيچ کاري نکني ، بايد اون بالا بالاها نشسته باشي! ........

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 16:29  توسط موخی  | 

اين دل نمي دانم گرفته... از چه پر غوغاست
انگار ترسي گفته او را امشب او تنهاست
من با خيال تو نشستم منتظر جانم . . .
هر لحظه ميگويم به دل دلشوره ات بيجاست
هر شب صدايت مي رسيد از كوچه هاي دور
امشب سكوتي اتشين در كوچه ها برپاست
شايد به رسم دلبري در غمزه و نازي
باشد دوباره مي خرم نازي كه دل مي خواست
گشتم ميان كو چه را تا انتها اما
نه رد پايي ديده ام نه سايه اي پيداست
هر شب برايت قصه اي از عشق خود گفتم
امشب نبودي تا ببيني دل عجب تنهاست
بايد شبي را سر كنم بي گفتگوي تو؟
دل بيقراري مي كند بي تاب و خاطر خواست
اي كاش اه من بسوزاند.... نه نه ميبخشي
اين ياوه ها تقصير من نيست مال اين سرماست
اخر نميداني وجودت گرمي من بود
امشب براي تو هواي كوچه باران زاست
اين حرفها بيهوده است امشب نمي ايي
عيبي ندارددل هنوز در وعده ي فرداست
من مي روم اين جمله من ياد تو باشد
من عاشقت هستم نشانش چشم چون درياست
در كوچه -دل-با خود شنيدم زير لب ميگفت:
از تو نمي رنجم عزيزم جاي تو اين جاست
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 19:50  توسط موخی  | 

از امروز تصمیم گرفتم یه زندگی جدید رو شروع کنم.

متفاوت از قبل.

یه زندگی که توش دل به هیچ کس نبندم.

زندگی که توش دیگه به هیچ کس فکر نکنم.

تا حالا تو زندگیم فقط یه بار معنای عشق واقعی رو چشیدم.

نمیخوام هیچ کس جای اون رو تو قلب من بگیره.

خداحافظ عشق و خداحافظ عاشقی...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بعد از پست:

باید به اطلاع دوستان برسونم که عشقی که من به "او" داشتم رو هیچکس نتونسته برام پر کنه.

من با آدمای زیادی تا حالا رابطه دوستانه داشتم.

اما این یکی خیلی با بقیه فرق میکرد.

معنی عشق واقعی رو من تازه فهمیدم.

قبلا فقط معنای دوست داشتن رو میدونستم.

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 19:6  توسط موخی  | 

یکی را دوست می دارم ولی افسوس او هرگز نمی داند

نگاهش می کنم شاید بخواند از نگاه من که او را        دوست می دارم

ولی افسوس       او هرگز نگاهم را نمی خواند

به برگ گل نوشتم که او را دوست دارم

ولی افسوس      او برگ گل را به زلف کودکی آویخت تا اورا بخنداند

به مهتاب گفتم          ای مهتاب

سر راهت به کوی او سلام مرا برسان و بگو که اورا دوست دارم

ولی افسوس          ابر سیاهی آمد ز راه و روی ماه تابان را پوشاند

صبا را دیدم و گفتم صبا دستم به دامانت

بگو از من به دلدارم که او را دوست می دارم

ولی افسوس      ز ابر تیره برقی جست و قاصد میان راه او را بسوزاند

و اکنون وامانده از هر جا با خود نجوا می کنم      

 

یکی را دوست می دارم

ولی افسوس        او هرگز نمی داند

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 11:33  توسط موخی  | 

تا کي مي توانم تو را بسرايم؟تا وقتي که آخرين ستاره را بشمارم؟يا وقتي همه ي درختان به پرواز در آيند؟ تا کي مي توانم تو را دوست داشته باشم؟تا وقتي که بهشت ادامه دارد؟يا وقتي همه ي کبوترها به هواي تو بال مي زنند؟ تا کي مي توانم در آغوش مهربان تو بگريم؟تا وقتي که نهالي ترد و شکننده ام؟يا وقتي سنگين ترين برفها روي سرم نشسته است؟ در پيچ و خم گيسوانت ردپاي کودکي من پيداست.دستهاي تو هنوز بيوي لالايي مي دهد،بوي پونه،بوي خوب شکفتن،بوي گريه هاي گاه و بي گاه من. براي سرودن تو بايد واژه هاي تازه اي به دنيا آيند.واژه هايي که هيچ کس نشنيده است واژه هايي که هيچ شاعري در دفترش ننوشته است. اي با شکوه ترين فرشته عالم!اي همه ي بهشت ها فداي تو!اي مه ي سرنوشتها در خطوط پيشاني ات پنهان!اي شميم رويا در روستاي کودکي!تمام سلام هاي جهان براي ستايش تو کم است. درود همه ي رودها بر تو
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 9:45  توسط موخی  | 

بالاخره داود هم اومد کرج....
دلم براش یه ذره شده.
برای همه حرفا و بحثای همیشگیمون.
بحثایی که هیچکس بجز خومون نمیتونست ازش سر دربیاره.
البته اگه کسی هم میخواست وارد بحث بشه باعث جنجال و تشنج میشد!!
این سری هم ایشالا از همون بحثا خواهیم داشت فقط امیدوارم کسی مزاحم بحثمون نشه!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 9:46  توسط موخی  | 

چه قدر سخته تو چشماي کسي که تمام عشقت رو ازت دزديد

و به جاش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه داد زل بزني و

به جاي اينکه لبريز کينه و نفرت شي‌ ، حس کني هنوزم دوسش داري

چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به ديواري تکيه بدي که يه بار زير آوار غرورش

همه وجودت له شده
....

چه قدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني

اما وقتي ديديش هيچ چيزي جز سلام نتوني بگي....
چه قدر سخته وقتي

پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه هاتو خيس کنه اما مجبور باشي بخندي

تا نفهمه هنوزم دوسش داري
.......



چه قدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ ديگري ببيني

و هزار بار تو خودت بشکني و اون وقت آروم زير لب

بگي : گل من باغچه نو مبارک
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 19:53  توسط موخی  | 

یاد بچه های مهربون اون زمین خاکی
یاد بازی، یاد بردنا و باختنا می افتم
بعضی وقتم یاد جنگ و یاد موندنا و رفتنا می افتم
دوست دارم برم جنوب، پیش جاشوای دریا
که رو عرشه واسه ماهیا می خونن
پدرم همیشه میگه، یادته بهت میگفتم اگه بچه های اهواز که نه ابرن نه پرندن
توی بازی هم ببازن، توی عشقشون برندن
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 11:12  توسط موخی  | 

سال آخر را تمام عيار خواندم؛ و خب طبق روال معمول موفق شدم. رتبه اي که مرا به تهران ميبرد. تمام سال را با اميد مستقل شدن و شروع دوباره ي يک زندگي نو درس مي خواندم.

مي خواستم از آنها باشم که تا دانشجو مي شوند جَو مي گيردشان و بچه خلاف مي شوند، يه پا بچه تهروني مي شوند. دوست داشتم بار ديگر که براي سر زدن به مدرسه مي آمدم خيلي ها مرا نشناسند.

مي خواستم بروم و ياد نياورم که کجايي هستم، تنها وسط سال آن هم به زور يک سري به اهواز بزنم. مي خواستم تَه لهجه اهوازي پاک شود از زبانم. ميخواستم به چهره ي سياهم بگويند بُرُنزه! حالا دو سال مي گذرد ...

تا به حال هيچ وقت اين اندازه به اهواز عشق نمي ورزيدم ...

تا امروز هيچگاه از هيچ شهري به اندازه تهران متنفر نبودم ...

به خدا اکنون، يک تار موي بچه هاي بامعرفت مدرسه مان رابا تمام بچه هاي به ظاهر باحال و مايه دار تهراني عوض نمي کنم. هنوز هم خيابان هاي خسته و خاک آلود شهرم، برايم يک دنيا با اَرزشتر از خيابانهاي پُرزرق و برق بالاي تهران است.

من نميدانم کجاي اين شهر نفرين شده مي تواند قلب هاي گداخته بچه هاي اهواز را پُر کند. شهر زرق و برق هاي کثيف، آري گويا همه چيز دارد، اما در شهر گداخته و ساده ي من شرفي محياست که تهران هيچ اثري از آن ندارد. آدم هاي ماشيني و دوده بسته! چه وقت جاي مردم خاکي و باشرف مرا خواهند گرفت.

شايد نمي فهمي! يا شايد هم دوست نداري بفهمي چه مي گويم. مطمئناً اگر بيدار بماني خواهي فهميد. من اعتقاد پيدا کرده ام که اشياءِ بي جان هم باطني دارند در پس ظاهرشان. آري، آنچه شهر مرا براي من نگه مي دارد سيرتِ باغيرت و زيباي آن است. تا ابد شهر من اهواز خواهد بود.

 *من به آن چيزهايي که مال من! بوده است اعتقاد دارم. من مي فهمم که هستم و کجا بوده ام. براي همين است که حتي بادهاي سوزان اهواز نيز براي من نسيمي جان بخش هستند. براي اين است که اهواز شهر مناست، بهترين شهر ....

م . دال دانشجوي سال 2

با اجازه از برو بچه هاي نشريه الکترونيکي چاپار شماره 5

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 9:59  توسط موخی  | 

 دوباره دل هواي با تو بودن کرده

نگو اين دل دوريه عشقتو باور کرده

دل من خسته از اين دست به دعاها بردن

همه ارزوهام با رفتن تو مردن

واسه پيدا کردنت تن به دل صحرا مي دم

اخه تو رنگ چشات هيبت دنيا رو ديدم

توي هفتا اسمون تو تک ستاره مني

به خدا ناز دو چشماتو به دنيا نمي دم

.

حالا من يه ارزو دارم تو سينه

که دوباره چشم من تورو ببينه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 16:29  توسط موخی  | 

دلم واسه همه اهوازیا یه ذره شده.

دارم از دوری اهواز و دوستای اهوازیم دق میکنم.

آخه نمیدونم این شهر وامونده کرج چی داره که من اومدم توش مثلا درس بخونم؟؟

دیگه خسته شدم.

کشش ندارم برای کرج موندن.

تنها دلیلی که میتونم برای اینجا موندنم پیدا کنم دوستایه که الان توی تهران (نه توی کرج) دارم.

دلم برای همه تنگ شده.

و به امید دیدار تمام همشهریام.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 13:18  توسط موخی  | 

و اینک سرنوشت باز مرا به سخره گرفته.

و نمیدانم چرا بخت من اینگونه سیاه است...

و...

تمام شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 9:0  توسط موخی  | 

مدتیه سرنوشت داره بام بازی میکنه...
نمیدونم تا کی باید به پای سرنوشت بسوزم و بسازم..
خدایا کی میشه که سرنوشت به کام ما بشه؟؟
 
کاش میشد سرنوشت را از سر٬نوشت...
 
به امید آن روز.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 20:51  توسط موخی  | 

امروز داشتم دیوان فروغ رو ورق میزدم یه دفعه چشمم خورد به شعری که سهراب در رثای فروغ گفته بود.

گفتم شما هم بخونیدش بدک نیست.

دوست

بزرگ بود
و از اهالی امروز بود
 و باتمام افق های باز نسبت داشت
 و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید
صداش به شکل حزن پریشان واقعیت بود
 و پلک هاش مسیر نبض عناصر را به ما نشان داد
 و دست هاش
هوای صاف سخاوت را
ورق زد
و مهربانی را
به سمت ما کوچاند به شکل خلوت خود بود
و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را
 برای آینه تفسیر کرد
 و او به شیوه باران پر از طراوت تکرار بود
و او به سبک درخت
میان عافیت نور منتشر می شد
 همیشه کودکی باد را صدا می کرد
همیشه رشته صحبت را
به چفت آب گره می زد
برای ما یک شب
سجود سبز محبت را
چنان صریح ادا کرد
که ما به عاطفه سطح خاک دست کشیدیم
و مثل یک لهجه یک سطل آب تازه شدیم
و بارها دیدیم
که با چه قدر سبد
 برای چیدن یک خوشه ی بشارت رفت
ولی نشد
 که روبروی وضوح کبوتران بنشیند
 و رفت تا لب هیچ
 و پشت حوصله نورها دراز کشید
و هیچ فکر نکرد
 که ما میان پریشانی تلفظ درها
 برای خوردن یک سیب
چه قدر تنها ماندیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 14:16  توسط موخی  | 

 عشق يعنى لرزش هر قلب سنگ
مى شود با عشق،هر سنگى قشنگ
 
در طبيعت هرکس يارى گرفت
از براى خويش دلدارى گرفت
 
دلبر من آسمـانى آبـى است
چهرهْ انســانيش مـهتابى است

جمله رفتارش بسى باشد متين
ميگذارد پـاخـرامان بر زمـين
 
دلبر مـن عاشق ذات خـداست
زيـنت وزيـور برايـش بـى بهاست
 
جــلوهْ آيــين يــارم ذاتـي است
دلبر من ساده وخوش طينت است
 
يار من همچون پرستو با صفاست
عـاشق زيـباى دنيـاى ماست
 
دلبر من عاشق شعر است وشور
دلـبر مــن در دلش دارد سـرور

هر کسى گر اين چنين دلبر گزيد
بــهره از دنـيا وعـقبايش بـديد

هرکه خواهـد بهر يارش شدعزيز
بايد او داد خوب را از بد تميز
 
زينت آگـه به علم ودانش است
زينت او کى به رخت وپوشش است
  
عشق يعنى حس گـرمى در وجـود
بــاوجـودعشـق سـرمايى نـبـود

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 15:24  توسط موخی  | 

در انتهاي هر سفر
 در آيينه
 دار و ندار خويش را مرور مي كنم
اين خاك تيره اين زيمن
 پايوش پاي خسته ام
 اين سقف كوتاه آسمان
 سرپوش چشم بسته ام
 اما خداي دل
 در آخرين سفر
 در آيينه به حز دو بيكرانه كران
به جز زمين و آسمان
چيزي نمانده است
گم گشته ام ‚ كجا
نديده اي مرا ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 19:50  توسط موخی  | 

يكي بود يكي نبود
زير گنبد كبود
لخت و عور تنگ غروب سه تا پري نشسه بود.
زار و زار گريه مي كردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا.
گيس شون قد كمون رنگ شبق
از كمون بلن ترك
از شبق مشكي ترك.
روبروشون تو افق شهر غلاماي اسير
پشت شون سرد و سيا قلعه افسانه پير.
 
از افق جيرينگ جيرينگ صداي زنجير مي اومد
از عقب از توي برج شبگير مي اومد...
 
« - پريا! گشنه تونه؟
پريا! تشنه تونه؟
پريا! خسته شدين؟
مرغ پر بسه شدين؟
چيه اين هاي هاي تون
گريه تون واي واي تون؟ »
 
پريا هيچي نگفتن، زار و زار گريه ميكردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا
***
« - پرياي نازنين
چه تونه زار مي زنين؟
توي اين صحراي دور
توي اين تنگ غروب
نمي گين برف مياد؟
نمي گين بارون مياد
نمي گين گرگه مياد مي خوردتون؟
نمي گين ديبه مياد يه لقمه خام مي كند تون؟
نمي ترسين پريا؟
نمياين به شهر ما؟
 
شهر ما صداش مياد، صداي زنجيراش مياد-
 
پريا!
قد رشيدم ببينين
اسب سفيدم ببينين:
اسب سفيد نقره نل
يال و دمش رنگ عسل،
مركب صرصر تك من!
آهوي آهن رگ من!
 
گردن و ساقش ببينين!
باد دماغش ببينين!
امشب تو شهر چراغونه
خونه ديبا داغونه
مردم ده مهمون مان
با دامب و دومب به شهر ميان
داريه و دمبك مي زنن
مي رقصن و مي رقصونن
غنچه خندون مي ريزن
نقل بيابون مي ريزن
هاي مي كشن
هوي مي كشن:
« - شهر جاي ما شد!
عيد مردماس، ديب گله داره
دنيا مال ماس، ديب گله داره
سفيدي پادشاس، ديب گله داره
سياهي رو سياس، ديب گله داره » ...
***
پريا!
ديگه توک  روز شيكسه
دراي قلعه بسّه
اگه تا زوده بلن شين
سوار اسب من شين
مي رسيم به شهر مردم، ببينين: صداش مياد
جينگ و جينگ ريختن زنجير برده هاش مياد.
آره ! زنجيراي گرون، حلقه به حلقه، لابه لا
مي ريزد ز دست و پا.
پوسيده ن، پاره مي شن
ديبا بيچاره ميشن:
سر به جنگل بذارن، جنگلو خارزار مي بينن
سر به صحرا بذارن، كوير و نمكزار مي بينن
 
عوضش تو شهر ما... [ آخ ! نمي دونين پريا!]
در برجا وا مي شن، برده دارا رسوا مي شن
غلوما آزاد مي شن، ويرونه ها آباد مي شن
هر كي كه غصه داره
غمشو زمين ميذاره.
قالي مي شن حصيرا
آزاد مي شن اسيرا.
اسيرا كينه دارن
داس شونو ور مي ميدارن
سيل مي شن: گرگرگر!
تو قلب شب كه بد گله
آتيش بازي چه خوشگله!
 
آتيش! آتيش! - چه خوبه!
حالام تنگ غروبه
چيزي به شب نمونده
به سوز تب نمونده،
به جستن و واجستن
تو حوض نقره جستن
 
الان غلاما وايسادن كه مشعلا رو وردارن
بزنن به جون شب، ظلمتو داغونش كنن
عمو زنجير بافو پالون بزنن وارد ميدونش كنن
به جائي كه شنگولش كنن
سكه يه پولش كنن:
دست همو بچسبن
دور ياور برقصن
« حمومك مورچه داره، بشين و پاشو » در بيارن
« قفل و صندوقچه داره، بشين و پاشو » در بيارن
 
پريا! بسه ديگه هاي هاي تون
گريه تاون، واي واي تون! » ...
 
پريا هيچي نگفتن، زار و زار گريه مي كردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا ...
***
« - پرياي خط خطي، عريون و لخت و پاپتي!
شباي چله كوچيك كه زير كرسي، چيك و چيك
تخمه ميشكستيم و بارون مي اومد صداش تو نودون مي اومد
بي بي جون قصه مي گف حرفاي سر بسه مي گف
قصه سبز پري زرد پري
قصه سنگ صبور، بز روي بون
قصه دختر شاه پريون، -
شما ئين اون پريا!
اومدين دنياي ما
حالا هي حرص مي خورين، جوش مي خورين، غصه خاموش مي خورين
 كه دنيامون خال خاليه، غصه و رنج خاليه؟
 
دنياي ما قصه نبود
پيغوم سر بسته نبود.
 
دنياي ما عيونه
هر كي مي خواد بدونه:
 
دنياي ما خار داره
بيابوناش مار داره
هر كي باهاش كار داره
دلش خبردار داره!
 
دنياي ما بزرگه
پر از شغال و گرگه!
 
دنياي ما - هي هي هي !
عقب آتيش - لي لي لي !
آتيش مي خواي بالا ترك
تا كف پات ترك ترك ...
 
دنياي ما همينه
بخواي نخواهي اينه!
 
خوب، پرياي قصه!
مرغاي شيكسه!
آبتون نبود، دونتون نبود، چائي و قليون تون نبود؟
كي بتونه گفت كه بياين دنياي ما، دنياي واويلاي ما
قلعه قصه تونو ول بكنين، كارتونو مشكل بكنين؟ »
 
پريا هيچي نگفتن، زار و زار گريه مي كردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا.
***
دس زدم به شونه شون
كه كنم روونه شون -
پريا جيغ زدن، ويغ زدن، جادو بودن دود شدن، بالا رفتن تار شدن
[ پائين اومدن پود شدن، پير شدن گريه شدن، جوون شدن
[ خنده شدن، خان شدن بنده شدن، خروس سر كنده شدن،
[ ميوه شدن هسه شدن، انار سر بسّه شدن، اميد شدن ياس
[ شدن، ستاره نحس شدن ...
 
وقتي ديدن ستاره
يه من اثر نداره:
مي بينم و حاشا مي كنم، بازي رو تماشا مي كنم
هاج و واج و منگ نمي شم، از جادو سنگ نمي شم -
يكيش تنگ شراب شد
يكيش درياي آب شد
يكيش كوه شد و زق زد
تو آسمون تتق زد ...
 
شرابه رو سر كشيدم
پاشنه رو ور كشيدم
زدم به دريا تر شدم، از آن ورش به در شدم
دويدم و دويدم
بالاي كوه رسيدم
اون ور كوه ساز مي زدن، همپاي آواز مي زدن:
 
« - دلنگ دلنگ، شاد شديم
از ستم آزاد شديم
خورشيد خانم آفتاب كرد
كلي برنج تو آب كرد.
خورشيد خانوم! بفرمائين!
از اون بالا بياين پائين
ما ظلمو نفله كرديم
از وقتي خلق پا شد
زندگي مال ما شد.
از شادي سير نمي شيم
ديگه اسير نمي شيم
ها جستيم و واجستيم
تو حوض نقره جستيم
سيب طلا رو چيديم
به خونه مون رسيديم ... »
***
بالا رفتيم دوغ بود
قصه بي بيم دروغ بود،
پائين اومديم ماست بود
قصه ما راست بود:
 
قصه ما به سر رسيد
کلاغه به خونه ش نرسيد،
هاچين و واچين
زنجيرو ورچين!
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 8:33  توسط موخی  | 

اینم یه شعر از شاعری که دوستترینش دارم...

چرا توقف كنم چرا ؟
پرنده ها به جستجوي جانب آبي رفته اند
افق عمودي است
افق عمودي است و حركت : فواره وار
و در حدود بينش
سياره هاي نوراني مي چرخند
زمين در ارتفاع به تكرار مي رسد
و چاههاي هوايي
به نقب هاي رابطه تبديل مي شوند
و روز وسعتي است
كه در مخيله اي تنگ كرم روزنامه نمي گنجد
چرا توقف كنم ؟
راه از ميان مويرگهاي حيات مي گذرد
كيفيت محيط كشتي زهدان ماه
سلولهاي فاسد را خواهد كشت
و در فضاي شيميايي بعد از طلوع
تنها صداست
صدا كه جذب ذره هاي زمان خواهد شد
چرا توقف كنم ؟
چه ميتواند باشد مرداب
چه ميتواند باشد جز جاي تخم ريزي حشرات فساد
افكار سردخانه
را جنازه هاي باد كرده رقم ميزنند
نامرد در سياهي
فقدان مرديش را پنهان كرده است
و سوسك ... آه
وقتي كه سوسك سخن ميگويد
چرا توقف كنم ؟
همكاري حروف سربي بيهوده است
همكاري حروف سربي
انديشه ي حقير را نجات نخواهد داد
من از سلاله ي درختانم
تنفس هواي مانده ملولم ميكند
پرنده اي كه مرده بود به من پند داد كه پرواز را به خاطر بسپارم
نهايت تمامي نيروها پيوستن است پيوستن
به اصل روشن خورشيد
و ريختن به شعور نور
طبيعي است
كه آسيابهاي بادي مي پوسند
چرا توقف كنم ؟
من خوشه هاي نارس گندم را
به زيرپستان ميگيرم
و شير ميدهم
صدا صدا تنها صدا
صداي خواهش شفاب آب به جاري شدن
صداي ريزش نور ستاره بر جدار مادگي خاك
صداي انعقاد نطفه ي معني
و بسط ذهن مشترك عشق
صدا صدا صدا تنها صداست كه ميماند
در سرزمين قدكوتاهان
معيارهاي سنجش هميشه بر مدار صفر سفر كرده اند
چرا توقف كنم ؟
من از عناصر چهار گانه اطاعت ميكنم
و كار تدوين نظامنامه ي قلبم
كار حكومت محلي كوران نيست
مرا به زوزه ي دراز توحش
در عضو جنسي حيوان چكار
مرا به حركت حقير كرم در خلا گوشتي چكار
مرا تبار خوني گلها به زيستن متعهد كرده است
تبار خوني گلها مي دانيد ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 12:48  توسط موخی  | 

مدتها بود دلم میخواست این شعر مصدق رو تو بلاگ بذارم اما هر بار به دلیلی نمیشد اما این دفعه میذارمش:

تو به من خنديدي
 و نمي دانستي
 من به چه دلهره از باغچه همسايه
 سيب را دزديم
 باغبان از پي من تند دويد
 سيب را دست تو ديد
 غضب آلوده به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
 و تو رفتي و هنوز
 سالهاست كه در گوش من آرام آرام
 خش خش گام تو تكرار كنان
 مي دهد آزارم
 و من انديشه كنان غرق اين پندارم
 كه چرا
 خانه كوچك ما سيب نداشت
 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 13:22  توسط موخی  | 

امروز روز اول دانشگاه بود.

چه حسی جالبی داره آدم سال بالایی باشه و کسی بهش نتونه بگه سال صفری!

بالاخره اومدیم و بچه ها رو دیدیم...

جای همه دوستان خالی...

باشید تا با اخبار جدیدتر از دانشکده منابع کرج بیام!

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 12:54  توسط موخی  | 

سلام بچه ها

بالاخره اومدم به شهر عزیز خودم...

جای همه غیر اهوازی ها خالی اینجا

راستی یه بلاگ دیگه هم با حاجی ساختیم برای داستانها و خاطراتمون..

اینم آدرسشه:خاطرات پسرون

هر از چند گاهی هم یا من یا حاجی آپدیتش میکنیم..

حتما بهش سر بزنین...

تا بعد

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 22:32  توسط موخی  | 

يكي بود يكي نبود، يك بچه كوچيك بداخلاقي بود. پدرش به او يك كيسه پر از ميخ و يك چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، يك ميخ به ديوار روبرو بكوب.

روز اول پسرك مجبور شد 37 ميخ به ديوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته ها ي بعد كه پسرك توانست خلق و خوي خود را كنترل كند و كمتر عصباني شود، تعداد ميخهايي كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد. پسرك متوجه شد كه آسانتر آنست كه عصباني شدن خودش را كنترل كند تا آنكه ميخها را در ديوار سخت بكوبد.

بالأخره به اين ترتيب روزي رسيد كه پسرك ديگر عادت عصباني شدن را ترك كرده بود و موضوع را به پدرش يادآوري كرد. پدر به او پيشنهاد كرد كه حالا به ازاء هر روزي كه عصباني نشود، يكي از ميخهايي را كه در طول مدت گذشته به ديوار كوبيده بوده است را از ديوار بيرون بكشد.

روزها گذشت تا بالأخره يك روز پسر جوان به پدرش روكرد و گفت همه ميخها را از ديوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف ديواري كه ميخها بر روي آن كوبيده شده و سپس درآورده بود، برد. پدر رو به پسر كرد و گفت: « دستت درد نكند، كار خوبي انجام دادي ولي به سوراخهايي كه در ديوار به وجود آورده اي نگاه كن !! اين ديوار ديگر هيچوقت ديوار قبلي نخواهد بود. پسرم وقتي تو در حال عصبانيت چيزي را مي گوئي مانند ميخي است كه بر ديوار دل طرف مقابل مي كوبي. تو مي تواني چاقوئي را به شخصي بزني و آن را درآوري، مهم نيست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهي گفت معذرت مي خواهم كه آن كار را كرده ام، زخم چاقو كماكان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. يك زخم فيزيكي به همان بدي يك زخم شفاهي است. دوست ها واقعاً جواهر هاي كميابي هستند ، آنها مي توانند تو را بخندانند و تو را تشويق به دستيابي به موفقيت نمايند. آنها گوش جان به تو مي سپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آنها هميشه مايل هستند قلبشان را به روي ما بگشايند

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 9:33  توسط موخی  | 

دختر به پسر گفت : به نظر ت من قشنگم ؟ پسر گفت : نه ....... دختر از پسر پرسيد که تو ميخاي من پيشت باشم تا هميشه ؟ پسر گفت : نه........ دختر به پسر گفت : اگه من يه روزي ترکت کنم تو برام گريه مي کني؟ پسر گفت : نه....... دختر در حالي که گريه مي کرد و مي خواست بره که پسر دستش رو گرفت و گفت : از نظر من تو قشنگ نيستي بلکه زيبايي ...... من نمي خوام تو پيشم باشي بلکه نياز دارم که تو پيشم باشي و اگه يه روز از پيشم بري من گريه نمي کنم بلکه ميميرم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 14:7  توسط موخی  | 

ای زیبای بیدارم

چرا وصال من و توباید این چنین نا ممکن باشد

وصالت برای منی که تمام وجودم به خاطر تو موجود بود

منی که قلبم به امید وصال تو میتپید

میدانم نمیدانی اکنون-بعد از رفتن تو- تنها دلیل زنده ماندنم این است که بدانم و ببینم که تو-فقط تو و نه خودم- به اوج آرزوهای روزگار دورت میرسی.

بعد از آن بدان که قلب من برای همیشه این عادت زشتش -تپیدن را- ترک خواهد کرد...

سماء ورودی ۸۴

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 8:57  توسط موخی  | 

شاعر شدم و برایت شعری گفتم

نویسنده شدم و برایت داستانی نوشتم

خواننده شدم و برایت ترانه ای خواندم

نوازنده شدم و برایت آهنگی زدم

نقاش شدم و برایت طرحی زدم

                  اما نتوانستم تو را آنچنان که هستی توصیف کنم

 سماء ورودی ۸۴ 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 17:1  توسط موخی  | 

ببخشید که مدتی نبودیم(حدود ده روز) اینم دلیل داشت...

داود که ۲۴ ساعته مشغول درساشه و اصلا آنلاین نمیشه...

من هم تو کل این ده روز اصلا تو بلاگفا نمیتونستم بیام چونکه سایت دانشکده بلاگفا رو باز نمیکنه الان هم اومدم کافی نت که بلاگ رو آپدیت کنم....

فقط اومدم از نبودن نسبتاْ طولانی مون معذرت خواهی کنم و از تمام دوستانی که در این مدت با من و داود تماس داشتن و علت آپ نشدن رو پرسیدن تشکر می کنم.....

تا بعد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 18:58  توسط موخی  | 

اول سلام و تبریک سال نو..

دوم ببخشید که قول دات کام شدن رو عملی نکردیم...همه چی آماده بود بجز طراح عزیزمون....

هر چند باهاش همه چی رو طی کرده بودیم اما تو عید چون سال اول ازدواجش بود و اولین عیدی بود که با خانمش داشت اگه شما پشت گوشتونو دیدید ما هم این بشر رو دیدیم...اصلا پیداش نبود..

حالا ایشالا قراره با داود بشینن قالب رو طراحی کنن من هم اینجا هاست و دومینش رو جور کنم....

ایشالا به همین زودی آماده میشه..

به محض آماده شدن همه اطلاعات به اونجا منتقل میشه!!!

منتظر ما باشید.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 11:5  توسط موخی  | 

سلام به همه اهوازی های خونگرم!

با برو بچه های سایت کلوب یه قرار گذاشتیم ۲۷ اسفند..

هر کی دوست داشت و اومد خوشحالمون میکنه!!!!

ساعت قرار هم ساعت ۵:۳۰ عصره

راستی محلشم زیر پل هفتم کیانپارسه بغل دکه اغذیه فروشی!!!

خوشحال میشیم اگه بچه های بلاگر هم بیان!!!!!

فعلا!

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 12:8  توسط موخی  | 

پسرون هميشه بهترين بوده و هست.

پسرون در اوج بوده و هست.

پسرون در زير باران بود و هست.

پسرون در کنار مان بود و ما نمي دانستيم.

پسرون براي همه بوده و هست.

پسرون اهوازي همه را در بر مي گيرد.

پسرون ستاره است اما روي زمين زندگي مي کنه.

پسرون خنده در کار خير مي کنه و گريه از جدايي.

پسرون رو به درگاه خدا مي کنه براي همتون

که دارين اين مطلب رو مي خوانيددعا مي کنه

دعاي پسرون: خدا همتون رو به عشقتون برسونه

دعاي پسرون: خدا  همتون رو به کبوتر سفيد برسونه

دعاي پسرون: خدا همتون رو به صداقت ،خوبي و مهر و وفا دعوت کنه

دعاي پسرون: خدا چشمتون رو از ديدن معشوقتون سير کنه

دعاي پسرون هميشه در پشت سر دوستان مي ماند.

فراموش نشه

((آمين يا رب العالمين))

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 17:10  توسط موخی  | 

داود جان حرف حق رو زدی...

دارم از تنهایی و دوری از شهر عزیز خودم دق میکنم

دلم برای همه تنگ شده.....

برای خانواده خودم(مامان‌.بابا.خواهر برادرا)بعدش برای داود عزیزم که همکارمم هست بعدش برای دوستای مدرسه و کلاس کنکور بعدش برای بچه های کلوب بعدش برای همه اهوازی ها......

اگه الان من دانشجو اهواز بودم الان پسرون آواره بلاگفا نبودن بلکه یه سایت ناز و مامانی داشتن که طراح قالبش داود و من بودیم.....

اگه اهواز دانشجو بودم الان تو خونه هر دو تامون یه اکانت نامحدود سالیانه مولتی یوزر بود...

اگه اهواز بودم خیلی با الان فرق میکرد مثلا من اینجوری احساس تنهایی نمیکردم نه من و نه داود...

احساس داود رو کاملا درک میکنم چون منم وقتی داود مکه بود همین مشکل رو داشتم و برای کار های وبلاگ کاملا تنها بودم...

الان داود مجبوره همه کارای بلاگ رو تنها انجام بده و این کار واقعا سختیه اونم برای ما دو تا که تا حالا همه کارامون با هم بوده..

سر و تهمون رو میزدی با هم بودیم طوری که مامان بابای من و اون بهمون گیر میدادن که شما دو تا به جای این کارا درستون رو بخونین!

آره اینجوریه که پسرون الان اینقدر دیر به دیر آپدیت میشه چون تنها نمیشه کار کرد تو یه بلاگ گروهی...

اما من تمام عید رو خونه ام و این موقعیه که با داود باید یه دستی به سر و گوش این بلاگ بکشیم.....

ایشالا بعد از عید میبینید که بلاگ چقدر تغییر کرده...

تا بعد

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 20:16  توسط موخی  | 

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

طلب عشق ز هر بی سروپایی نکنیم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ای کاش دست عشق چو روز نخستین هستی ام را زیر و رو میکرد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

زمانه به من آموخت که هر شیرین زبانی مهربان نیست.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آدم تنها خیلی زود دستش را در دست اولین کسی که با او روبرو میشود میگذارد.

"فردریش نیچه"

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 14:54  توسط موخی  | 

ترم دو دانشگاه ما هم با تمام فراز و فرودهاش داره طی طریق میکنه..

بالاخره منم اومدم تا یه آپدیت بدم..

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

درس اقتصاد بهمون ارائه شد ولی از همون اول گفتن که نرید سر کلاس و درس رو حذف کنید.تمام کارا که انجام شد گفتن نمیخواد خذف کنین درسو!!

رفتیم با بچه های هم رشته برای بار اول سر کلاس به استاد میگیم استاد ما تا حالا نبودیم چون بهمون گفته بودن درسو حذف کنیم استاد میگه از نظر من مشکلی نیست ولی حق غیبت همه شما پر شده و یه تاخیر ورود برای صفر شدن نمره درستون کفایت میکنه!!!!!!!!

عجیبه نه؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 20:27  توسط موخی  | 

سلامی به گرمی آفتاب داغ جنوب....

اومدم اهواز

بالاخره به شهر عزیز خودم اومدم..

نمیدونم چه کار کنم این دو هفته که اهوازم...تصمیمگیری خیلی سخته

تنها برنامه مشخصم بیرون رفتن با داودها و با یکی از دوستان عزیزم هستش بقیه برنامه ها اصلا مشخص نیست....اما دوست دارم با تمام دوستام برم بیرون!

امیدوارم دوستان بیان...

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1384ساعت 10:49  توسط موخی  | 

وای جای همه دوستان خالی...

امروز ساعت ۸ صبح امتحان ریاضی داشتم و دیشب هم دعوت بودم عروسی!!

تا ساعت ۳.۵ بیدار بودم عوضش صبح که بیدار شدم ساعت ده دقیقه به هشت بود!!!

منم کجا ؟ شهرک آپاداناتهران! امتحانم کجا؟ کرج!

فقط دویدم از آپادانا تا کرج! اخرشم ساعت ۸.۵ رسیدم سر جلسه.فقط شانس اوردم امتحانش خیلی سخت نبود!

مراقبها هم از چند تا از بچه ها تقلب گرفتن(نمره امتحان=۰.۲۵!)من رو میگی داشتم از ترس غش میکردم!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 12:24  توسط موخی  | 

وظیفه خودم میدونم که پیشاپیش به تمام دوستان و همشهریان عزیز غیر مسلمان این عید رو تبریک بگم و براشون آرزوی سال خوش توام با خوشی داشته باشم..

اما بعد...

با شروع قریب الوقوع امتحانای پایان ترم دیگه این نویسنده (موخی) تا پس از امتحانات آپ دیت نمیکند!!!

وظیفه این کار به عهده داود خان عزیزه تا من امتحانام رو بدم و برگردم شهر محبوب خودم!!

پس فعلا بای!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 17:2  توسط موخی  | 

تو پست قبلی گفتم که یه امتحان نانازی داشتیم!!!!

تو رو خدا استاد اومده برگه ها رو میده میگه اینا رو تاثیر نمیدم!!

آخه این کارا چه معنی میدن؟

اگه نمیخواین تاثیر بدین اصلا چرا بچه ها رو اینقدر میترسونین؟؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 12:29  توسط موخی  | 

آخه من نمیفهمم چرا این استادا اینقدر دوست دارن دانشجو ها رو اذیت کنن؟

امروز امتحان میان ترم شناخت آبزیان داشتیم(بماند که آخه دانشجو مرتع شناخت آبزیان برا چیش!) استاد از دو هفته پیش گفته بود امتحان تستی اما امروز که اومد سر جلسه برگه ها رو پخش کرد دیدیم که بلهههههههه امتحان تشریحی بید!!

بعد از میزان متنابهی کفیدن(!)به شیوه (و امرهم شوری بینهم)چند تا سوالی رو جواب دادیم!

تا ببینیم چند تا صفر داره نمره ما!!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 18:7  توسط موخی  | 

به نظر شما برای یه عاشق سختترین کار چیه؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 8:10  توسط موخی  | 

سلام...

یه زحمت کوچولو....

 بلاگ دل شکسته یه سری بزنید یه آپدیت داره فکر کنم به خوندنش بیرزه!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1384ساعت 12:18  توسط موخی  |