|
|
|
|
|
نه تو رو خدا ۲/۳ سال دیگه میومدی دوست عزیز ما رو سر حال می آوردی آخه مرد با معرفت این رسم دوستیه بعد ۴ سال .بابا دست مریضا. مطلب ماله محرم بود خوب اینم عکس که ماله امساله. اگه خدا بخواد و حضرت امام حسین امسال برای سال ۹ام علم رو نظر حضرت بود به پا ساختیم تا اینکه به ما هم نظر بشه و ما هم یکیشون باشیم. اگه بگم امسال چه اتفاقاتی افتاد که خیلی هم جالب بود شاخ در میآرید. از اول شروع میکنم.صبح عاشورا. علم رو با خودمون داشتیم میبردیم که برسیم به هیئت مسجد جواد الائمه خیابان سقا خانه برسیم که سر راه یه یگان جلومون رو گرفت و یارو پیاده شد و گفت که باید برگردید و نباید علم بیارید ما هم که شوخی سرمون نمیشد برگشتیم.تو راه برگشتن یه خیابون فرعی رو پیچیدیم و اون هارو دور زددیم و به راهمون ادامه دادیم تا رسیدیم به دسته . اونجا دوباره همون ماموره اومد و با من دعوا راه انداخت که چرا علم رو آوردم من من حسابی خوردم یارو رو.که اون از کوره در رفت و گفت که بریم پاسگاه گفتم بریم داشت من رو میبر که دیدم هیئت پشته سرم ایستادن میگن سید رو کجا میبرید یارو تا اونا رو دید کپ کرد راستش خودم هم وقتی برگشتم دیدیم اون همه آمد رو خودمم ترسیدم گفتم آقا تا اینا تر و خشک رو نزدن بیا بریم پاسگاه. شوخی کردم خوب یارو هم اینا رو که دید ما رو ول کرد ما هم موندیم کنار خیابون تا هیئت حجازی اومد که اونا که 15 تا علم داشتن البته همین طور اضافه میشدن پیوستیم و بسم الل...........
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 3:53 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
می سوختم.داشتم میسوختم.وقتی چشمام رو باز می کردم هیچکی رو نمیدیدم.
سرم داشت میترکید. بیحال و بیجون یه گوشه اتاق تاریک و سردم اقتاده بودم پتو رو دور خودم انداخته بودم و نا نداشتم داد بزنم و کمک بخوام.خیلی شب وحشتناکی بود.اما بازم زنده موندم.درسته یه تب بود اما از اون تب هایی که آدم می خواد فکر کنه که این دمه آخری باید به کی وصیتشو بگه. خوب من نگفتم چون یه تعداد کار تو این دنیا دارم که فکر کنم باید ۷۰/۸۰سال دیگه این دنیا ما رو تحمل کنه.دوسش دارم..... نظر یادتون نره. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 2:47 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
My mom only had one eye. I hated her... she was such an embarrassment.
مادر من فقط یك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود She cooked for students & teachers to support the family. اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت There was this one day during elementary school where my mom came to say hello to me. یك روز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره I was so embarrassed. How could she do this to me? خیلی خجالت كشیدم . آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟ I ignored her, threw her a hateful look and ran out. به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم وفورا از اونجا دور شدم The next day at school one of my classmates said, "EEEE, your mom only has one eye!" روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت هووو .. مامان تو فقط یك چشم داره I wanted to bury myself. I also wanted my mom to just disappear. فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم . كاش زمین دهن وا میكرد و منو ..كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد... So I confronted her that day and said, " If you're only gonna make me a laughing stock, why don't you just die?!!!" روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری ؟ My mom did not respond... اون هیچ جوابی نداد.... I didn't even stop to think for a second about what I had said, because I was full of anger. حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم ، چون خیلی عصبانی بودم . I was oblivious to her feelings. احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت I wanted out of that house, and have nothing to do with her. دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم So I studied real hard, got a chance to go to Singapore to study. سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم Then, I got married. I bought a house of my own. I had kids of my own. اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی... I was happy with my life, my kids and the comforts از زندگی ، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم Then one day, my mother came to visit me. تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من She hadn't seen me in years and she didn't even meet her grandchildren. اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو When she stood by the door, my children laughed at her, and I yelled at her for coming over uninvited. وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا ، اونم بی خبر I screamed at her, "How dare you come to my house and scare my children!" GET OUT OF HERE! NOW!!!" سرش داد زدم ": چطور جرات كردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!" گم شو از اینجا! همین حالا And to this, my mother quietly answered, "Oh, I'm so sorry. I may have gotten the wrong address," and she disappeared out of sight. اون به آرامی جواب داد : " اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر ناپدید شد . One day, a letter regarding a school reunion came to my house in Singapore . یك روز یك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شركت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه So I lied to my wife that I was going on a business trip. ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم . After the reunion, I went to the old shack just out of curiosity. بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی كنجكاوی . My neighbors said that she is died. همسایه ها گفتن كه اون مرده I did not shed a single tear. ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم They handed me a letter that she had wanted me to have. اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن "My dearest son, I think of you all the time. I'm sorry that I came to Singapore and scared your children. ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ، I was so glad when I heard you were coming for the reunion. خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا But I may not be able to even get out of bed to see you. ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تورو ببینم I'm sorry that I was a constant embarrassment to you when you were growing up. وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم You see........when you were very little, you got into an accident, and lost your eye. آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی تو یه تصادف یك چشمت رو از دست دادی As a mother, I couldn't stand watching you having to grow up with one eye. به عنوان یك مادر نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم So I gave you mine. بنابراین چشم خودم رو دادم به تو I was so proud of my son who was seeing a whole new world for me, in my place, with that eye. برای من اقتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه With my love to you, با همه عشق و علاقه من به تو
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت 5:12 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
۱) بیش از همه دوست دارید به کجا سفر کنید:
الف) پکن: رجوع شود به سوال ۲ ب) توکیو : رجوع به سوال ۳ پ) پاریس : رجوع به سوال ۴
۲) آیا تا به حال با دیدن فیلم ترحم انگیزی به گریه افتاده اید؟!
الف) بله : رجوع به سوال ۴ ب) خیر : رجوع به سوال ۳
۳) اگر با نامزدتان قرار داشته باشید و او یک ساعت بعد هم سر قرار نیاید چه کار می کنید؟!
الف) نیم ساعت دیگر صبر می کنید : رجوع به سوال ۴ ب) فوری از محل قرار می روید : رجوع به سوال ۵ پ) آنقدر صبر می کنید تا بیاید : رجوع به سوال ۶
۴) آیا دوست دارید به تنهایی به سینما بروید؟
الف) بله : رجوع به سوال ۵ ب) خیر : رجوع به سوال ۶
۵) اگر در ابتدای آشنایی با نامزدتان او بخواهد دست شما را بگیرد چه واکنشی نشان می دهید؟
الف) از این کار امتناع می کنم : رجوع به سوال ۶ ب) برای مدت کوتاهی دستش را می گیرم: رجوع به سوال ۷ پ) پیشنهادش را قبول می کنم و دستش را می گیرم: رجوع به سوال ۸
۶) آیا شما فرد شوخ طبعی هستید؟
الف) بله : رجوع به سوال ۷ ب) خیر : رجوع به سوال ۸
۷) به نظرتان مدیر توانایی هستید؟
الف) بله : رجوع به سوال ۹ ب) خیر : رجوع به سوال ۱۰
۸) اگر امکان داشت دوباره به دنیا بیایید دوست داشتید چه جنسیتی داشته باشید؟
الف) مرد : رجوع به سوال ۹ ب) زن : رجوع به سوال ۱۰ پ) اهمیتی ندارد : شخصیت نوع ۴
۹) آیا در آن واحد بیش از یک دوست صمیمی دارید؟
الف) بله : شخصیت نوع ۲ ب) خیر : شخصیت نوع ۱
۱۰) آیا به نظرخودتان فرد باهوشی هستید؟
الف) بله : شخصیت نوع ۲ ب) خیر : شخصیت نوع ۳
پاسخ تست:
شخصیت نوع یک؛ به شما تبریک می گوییم:شما برای همسرتان فرد بسیار جذابی هستید.حتی از منظر او شما زیبایی چشم گیری دارید. نه تنها ترکیب ظاهری زیبایی دارید.بلکه شخصیت شوخ طبع و لطیفی دارید.شما فرد فرهیخته ای هستید و می دانید که با همسرتان چگونه کنار بیایید و وقت تان را در اختیارش بگذارید.به این ترتیب است که شما فرد دلخواه او به شمار می روید.
شخصیت نوع دو؛ کاملا" خوب:شما به راحتی همسرتان را جذب می کنید اما خودتان را به این راحتی در دام عشق گرفتار نمی کنید.شوخ طبعی تان او را وادار میکند تا با شما کنار بیاید. او از بودن در کنار شما احساس شادمانی بسیاری دارد.
شخصیت نوع سه؛ بد نیست: شما نمی توانید به خوبی نامزدتان را به خود جذب کنید. اما خصوصیات جالب توجهی دارید که او بتواند با تکیه بر انها با شما کنار بیاید.سعی منید برای مشاهده امور مختلف دیدگاه یگانه ای داشته باشید.شما در چشم دوستانتان فردی کاملا صمیمی هستید.
شخصیت نوع چهار؛ مواظب باشید:شما نمی توانید نامزدتان را به خود جذب کنید چرا که دانش و ارزشهای غریزی انسانی والایی برخوردار نیستید.گاهی مواقع از خودتان بی تفاوتی هایی نشان می دهید به همین دلیل است که مورد پسند همسرتان نیستید
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت 5:2 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
انقدر خوش میگذره اینجا که نگو و اصلا نپرس..
من اینجام و خودم هستم و خودم.ای خدا الان فقط من و تو هستیم و یه کامپیوتر. اهل خانواده رفتن خونه خاله جانم و من تنهام بابام هست اما کو بخار/گرفته خوابیده و من موندم و شیرنی و تخمه و یه ۲۰۰گرم کشک که الان دارم میل میفرمایم. خیلی خوش میگذره وقتی امشب رو پیشه همسرت باشی و بگید و بخندید.خلاصه شاد باشید. خلاصه موضوع خیلی خوش میگذره. الان بابام از اطاق آخری داد زد که صداش اینجا به زور میرسه گفت شام خوردی و من هم که دست پخت بسیار خوبی دارم و شام رو یه چلو گوشت جانانه درست کرده بودم گفتم بله. اینم از شب یلدای ما.که فقط شنیدیم و روزی به چشم خودمون ندیدیم. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت 0:21 توسط
|
|
||