تبليغاتX
پسرون اهوازی
وبلاگی برای اهوازی ها و عاشقان اهواز
آخییییییییییییییییییییییییش اومدم اهواز.
چقدر دلم برای اهواز تنگیده بود.
دلم میخواد همیشه همینجا بمونم.
دلم میخواد هیچوقت از گرمای اهواز فرار نکنم.
این چند روزه اهواز همش گرد و خاک بوده، چشم چشم رو نمیدید!!
اما با این حال هنوزم عاشقشم.


پ.ن: عید همه مبارک!!!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 13:35  توسط موخی  | 

1- يه روز مسوول فروش ، منشي دفتر ، و مدير شرکت براي ناهار به سمت سلف قدم مي زدند... يهو يه چراغ جادو روي زمين پيدا مي کنن و روي اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه... جن ميگه: من براي هر کدوم از شما يک آرزو برآورده مي کنم... منشي مي پره جلو و ميگه: «اول من ، اول من!... من مي خوام که توي باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادباني شيک باشم و هيچ نگراني و غمي از دنيا نداشته باشم»... پوووف! منشي ناپديد ميشه... بعد مسوول فروش مي پره جلو و ميگه: «حالا من ، حالا من!... من مي خوام توي هاوايي کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصي و يه منبع بي انتهاي آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»... پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه... بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه... مدير ميگه: «من مي خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توي شرکت باشن»!......... نتيجهء اخلاقي اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه! .........

2- يه کلاغ روي يه درخت نشسته بود و تمام روز بيکار بود و هيچ کاري نمي کرد... يه خرگوش از کلاغ پرسيد: منم مي تونم مثل تو تمام روز بيکار بشينم و هيچ کاري نکنم؟ کلاغ جواب داد: البته که مي توني!... خرگوش روي زمين کنار درخت نشست و مشغول استراحت شد... يهو روباه پريد خرگوش رو گرفت و خورد!....... نتيجهء اخلاقي: براي اينکه بيکار بشيني و هيچ کاري نکني ، بايد اون بالا بالاها نشسته باشي! ........

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 16:29  توسط موخی  | 

اين دل نمي دانم گرفته... از چه پر غوغاست
انگار ترسي گفته او را امشب او تنهاست
من با خيال تو نشستم منتظر جانم . . .
هر لحظه ميگويم به دل دلشوره ات بيجاست
هر شب صدايت مي رسيد از كوچه هاي دور
امشب سكوتي اتشين در كوچه ها برپاست
شايد به رسم دلبري در غمزه و نازي
باشد دوباره مي خرم نازي كه دل مي خواست
گشتم ميان كو چه را تا انتها اما
نه رد پايي ديده ام نه سايه اي پيداست
هر شب برايت قصه اي از عشق خود گفتم
امشب نبودي تا ببيني دل عجب تنهاست
بايد شبي را سر كنم بي گفتگوي تو؟
دل بيقراري مي كند بي تاب و خاطر خواست
اي كاش اه من بسوزاند.... نه نه ميبخشي
اين ياوه ها تقصير من نيست مال اين سرماست
اخر نميداني وجودت گرمي من بود
امشب براي تو هواي كوچه باران زاست
اين حرفها بيهوده است امشب نمي ايي
عيبي ندارددل هنوز در وعده ي فرداست
من مي روم اين جمله من ياد تو باشد
من عاشقت هستم نشانش چشم چون درياست
در كوچه -دل-با خود شنيدم زير لب ميگفت:
از تو نمي رنجم عزيزم جاي تو اين جاست
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 19:50  توسط موخی  | 

از امروز تصمیم گرفتم یه زندگی جدید رو شروع کنم.

متفاوت از قبل.

یه زندگی که توش دل به هیچ کس نبندم.

زندگی که توش دیگه به هیچ کس فکر نکنم.

تا حالا تو زندگیم فقط یه بار معنای عشق واقعی رو چشیدم.

نمیخوام هیچ کس جای اون رو تو قلب من بگیره.

خداحافظ عشق و خداحافظ عاشقی...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بعد از پست:

باید به اطلاع دوستان برسونم که عشقی که من به "او" داشتم رو هیچکس نتونسته برام پر کنه.

من با آدمای زیادی تا حالا رابطه دوستانه داشتم.

اما این یکی خیلی با بقیه فرق میکرد.

معنی عشق واقعی رو من تازه فهمیدم.

قبلا فقط معنای دوست داشتن رو میدونستم.

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 19:6  توسط موخی  |