|
|
|
|
|
خاطره(آخرین روز اهواز بودن موخی)
روز رفتن محسن بود روز پنج شنبه روزی که من از چند روز قبل دعا میکردم که نیاد اما اومد من با محسن قرار گذاشته بودیم که ساعت 6 همدیگر رو ببینیم اما شب پنچ شنبه محسن زنگ زد به من و گفت که من فردا ساعت 7حرکت می کنم خیلی سخت بود اینکه با یه دوست یه تابستونتو سر کنی و یه دفعه جدا شی اما من مجبور بودم باید قبول می کردم واون شب شود اومد شب قبولوندن خودم چون من هم قرار بود با محسن برم اصفهان اما نشده بود خوب دلایل خودم رو داشتم و حالا شب آخر بود که من دوستم رو نزدیک احساس می کردم و لحظات آخر بود که این 3 ماه که بهترین خاطراتم با محسن توش رقم خورد رو باید به دفتر خاطرات میسپردم اما چگونه مسئله این است که ما روز های شاد را نمی شموریم و در یک شب ضربه ای از غم می خوریم که سال ها شادی را به گونه هایمان نمی آورد زیاد از بحث خارج نشیم صبح شد و ظهر که موقع رفتن من به کلاس شد قرار بود که من ساعت چهار از کلاس در برم و بیام پیش محسن اما به هر گونه ای که خواستم در برم نشد و مجبور شدم تا ساعت 5:30 توی کلاس بمونم بعد از کلاس در جا زنگ زدم به محسن گفت کافینت نایتم زود بیا من هم دوتا پا داشتم و دوتا خوشکه حساب کردم و زود برداشتم اومدم کافی نت و محسن رو دیدم شاید الان بتونم احساس اون روزم رو درک کنم چون واقعا با کسی دوست باشی از زمان تیر تپینیو و سه ماه رو با هم بگذرونید توی خنده ها و گریه ها توی عروسی و توی نظر و دعا ، توی دوستی و قهر و آخر یک چیز به نام پسرون که ما رو به هم ربط می داد کلمه کوچک اما معنی بزرگ که دوستی و محبت دوستان رو با خودش یدک می کشید و من با محسن زدیم بیرون البته این رو نگفتم محسن با پسر عموش محمد حسین و من هم با دوستم فرهاد بودیم رفتیم گذشتیم از خیابون نادری و رسیدیم به تاکسی های فاز دو به محسن نگاه کردم یه چیزی توی ذهنم گفت چیه دلت تنگ می شه بزار بشه یکم دلت درد بگیره کجاش ناراحتی داره همش یه مدته محسن بر می گرده بازم میریم با هم توی خیابون طالقانی راه میریم گرسنه میشیم می ریم کیانپارس هایدا ساندویچ میخوریم میریم توی مرو قدم میزنیم و برمی گردیم خیابون نادری و بعد تصمیم می گیریم خونه کی بریم و میزنم میروم خونه یکیمون وبعد می گیم و می خندیم و برای فرداش برنامه ریزی می کردیم. اره میاد اون روزا که توی خیابون رد می شدیم و میدیدیم یه سیم با قفل خودش رو به زیارت گاهی که معبدش بود می بنده آره میاد اون روزا و حالا من و تو باید ترانه های غربت رو برای هم توی وبلاگ تایپ کنیم تا این بغض رو توی سینه هامون بشکنیم محسن رو بوسیدم اون خواست حرفی بزنه گفتم ساکت برو اونهم رفت داشتم آتیش می گرفتم اما می خندیدم تظاهر توی اون موقع خیلی سخت بود اما آخرین چیزی که تونستم بگم این بود یادگاریم رو توی گردنت همیشه بزار فقط همین اونهم از دور گفت باشه همیشه روی قلبم هست و رفت. اتفاقات حکایت نامه پسرون *اشخاصی که هرگز وقت ندارند آنهایی هستند که کمتر کار میکنند شوپنهار
*آرنولد ميره آبادان، همون شب اول آبادانيه تو خيابون بهش گير ميده كه: ولك تورو جون بوات.. تو رو جون ننت، فردا ما رو تو خيابون ديدي بهم سلام كن! خلاصه اونقدر التماس ميكنه، تا آخر آرنولد قبول ميكنه. فرداش آبادانيه داشته با دو سه تا از رفيقاش تو خيابون چرخ ميزده، يهو ارنولد مياد ميگه: سلام عبود! آبادانيه ميگه: اَاهه ... باز اين سيريش اومد! چیستان هفته عکس هفته
این بعد از چند ماه خوشحال بشید
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 14:9 توسط پسرون
|
|
||
|
|
|
|
|
دوباره دل هواي با تو بودن کرده
نگو اين دل دوريه عشقتو باور کرده دل من خسته از اين دست به دعاها بردن همه ارزوهام با رفتن تو مردن واسه پيدا کردنت تن به دل صحرا مي دم اخه تو رنگ چشات هيبت دنيا رو ديدم توي هفتا اسمون تو تک ستاره مني به خدا ناز دو چشماتو به دنيا نمي دم . حالا من يه ارزو دارم تو سينه که دوباره چشم من تورو ببينه |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 16:29 توسط موخی
|
|
||
|
|
|
|
|
دلم واسه همه اهوازیا یه ذره شده.
دارم از دوری اهواز و دوستای اهوازیم دق میکنم. آخه نمیدونم این شهر وامونده کرج چی داره که من اومدم توش مثلا درس بخونم؟؟ دیگه خسته شدم. کشش ندارم برای کرج موندن. تنها دلیلی که میتونم برای اینجا موندنم پیدا کنم دوستایه که الان توی تهران (نه توی کرج) دارم. دلم برای همه تنگ شده. و به امید دیدار تمام همشهریام. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 13:18 توسط موخی
|
|
||
|
|
|
|
|
و اینک سرنوشت باز مرا به سخره گرفته.
و نمیدانم چرا بخت من اینگونه سیاه است... و... تمام شد. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 9:0 توسط موخی
|
|
||