|
|
|
|
|
محسن در اصفهان با سانی خانوم قرار دارند امروز.
خوشحال می شم که بلاگ رو از اصفهان آپ کنند که نکردند . |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 19:49 توسط پسرون
|
|
||
|
|
|
|
|
دارم میرم دوباره دانشگاه
فقط خدا میدونه چقدر واسه بچه های دانشگاهمون دلم تنگ شده واسه همه شون حتی واسه اونایی که همه میدونن میخوام سر به تنشون نباشه اما موندم اگه برم دوری داود رو چکار کنم! خیلی دلم واسه داود تنگ میشه! میدونم اونم همینطوریه... به امید اینکه دوباره من و داود دوباره پیش هم باشیم.... تا اون موقع باید همین بلاگفا رو تحمل کنیم! چون سایت شدنمون حدود یک ماه شبانه روز کار داره که باید من و داود با هم باشیم تا قالب رو خودمون بسازیم چون هیچ قالب سازی نتونست راضیمون کنه! حالا تا ببینیم چی میشه فعلا تا تعطیلات میان ترم کرجم تا ببینیم چی میشه.... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 23:0 توسط پسرون
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 1:18 توسط پسرون
|
|
||
|
|
|
|
|
خاطره بعد از پشت سر گذاشتن تولد وبلاگ که جشن دوسالگیش بود ما به این فکر افتادیم که وبلاگ رو فعال تر و غنی تر کنیم .15 شهریور یعنی یک روز بعد از تولد وبلاگ محسن به خونه ما اومد و با هم رفتیم بنگاه املاک امام(محل کار پدر بزرگ،پدرم و عموم که دایی های محسن می شوند) و از اونجا که من می خواستم از بابام پول بگیرم که برای باشگاه بدنسازیم مکمل بخرم حدود 1 ساعت داخل بنگاه ساکت نشستم تا بابام راضی شد به من پولی رو که می خواستم بده. من و محسن با هم رفتیم دنبال داییم تا ببرتمون برای من مکمل بخره. خلاصه رفتیم از پاساژ سلمان فارسی یه مکمل خریدم و محسن گفت که خانواده منتظرم هستن که باید برم پیششون. من و داییم از محسن خداحافظی کردیم و رفتیم باشگاه. اتفاق ( البته اتفاقات روز اهواز) یکشنبه همین هفته من(داود) با پسر خاله هام و پسر داییم داشتیم از یکی از بزرگترین چهار راه های اهواز(پاداد) می گذشتیم که حدودا رد شده بودیم که یه موتور سوار از پشت سرمون اومد خورد به یه ماشین پیکان همون موقه یه آمبولانس که پشت سر پیکانیه داشت میومد با اینکه آژیرش خاموش بود سریع روشنش کرد و از کنار پیکان که ایستاده بود لایه کشید و رفت ما همه مبهوت مونده بودیم یعنی چی اینکار اون آمبولانس تازه ما شانس آوردیم که اون راننده موتریه کلاه ایمنی سرش بود چون مقتی از ارتفاع 2 متری خورد زمین کلاه ایمنیش شکست و ما رو از منفجر شدن سر اون راننده روبه روی ما جلو گیری کرد و ما با خنده به اون آمبولانس و خدارو شکر از زنده موندن راننده به راهمون ادامه دادیم البته هممون سوار بر رخش هایمان (دوچرخه) بودیم. حکایت نامه پسرون *در میان جانداران، هیچ حیوانی که برای کبوتر شدن به دنیا آمده است، کرکس نخواهد شد مگر انسان که کبوتر زاده میشود و ممکن است کرکس شود. از (( ویکتور هوگو)) *مرگ هرگز دشوارتر از تولد نیست. از (( آناتول فرانس)) *مایوس مباش زیرا ممکن است آخرین کلیدی که در جیب داری، قفل را بگشلید. از (( تروتی ویک)) لطیفه *دو نفر در طول مهماني كنار هم نشسته بودند و در طول دو ساعت يك كلمه هم با هم حرف زدند. پس از دو ساعت يكي از آنها به ديگري گفت: پيشنهاد ميكنم حالا در مورد موضوع ديگري سكوت كنيم! *به غضنفر گفتند: ۱۷ شهريور چه روزيه؟ کمی فکر کرد و گفت: فکر می کنم ۱۵ خرداد باشه! *غضنفر دو تا بلوك سيماني رو گذاشته بوده رو دوشش، داشته ميبرده بالاي ساختمون. صاحبكارش بهش ميگه: تو كه فرقون داري، چرا اينا رو ميگذاري رو كولت؟! غضنفر ميگه: اون دفعه با فرقون بردم، اون چرخش پشتم رو اذيت ميكرد! *غضنفر عقب عقب راه ميرفته، ازش ميپرسند: چرا اينجوري راه ميري؟ ميگه:آخه بچهها ميگن از پشت شبيه آلن دلوني! *به غضنفر ميگن چرا زن نميگيري؟ ميگه: اي بابا، كي مياد زنش رو بده به ما؟! *باباهه (حواسش نبوده که کلاهش سرشه) به بچهاش میگه برو کلاه منو بيار. بچه میگه: بابا کلاهت که رو سرته! باباهه میگه: اه...پس...نمیخواد بری بياريش! چیستان هفته فرق کلاغ چیه ؟ (توجه کنید که این چیستان از همین سه کلمه تشکیل شده!) عکس هفته
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 2:0 توسط پسرون
|
|
||
|
|
|
|
|
وبلاگ از امروز به بعد به 6 قسمت تقسیم می شود که شامل :1- خاطرات 2- اتفاقات 3- حکایت نامه 4- لطیفه 5- چیستان 6- عکس.
ایشالا اگه خدا بخواد از این به بعد هر شنبه وبلاگ رو آپدیت می کنیم .
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 0:44 توسط پسرون
|
|
||
|
|
|
|
|
به همین زودی دو سال گذشت..
دو سال از زندگی ما تو این دو سال خیلی اتفاقا برامون افتاد داود حاجی شد موخی دانشجو داود موند اهواز موخی رفت کرج اما رابطه مون همچنان مثل همون روزا باقی موند مثل همون روز کذایی(۱۴ شهریور هشتاد و سه) .. از سر شب رفتیم اینترنت تا یه وبلاگ باحال بسازیم. اما هر اسمی میزدیم میگفت قبلا یکی این اسم رو ریجستر کرده یا اینکه خود پرشین بلاگ قاطی میکرد. تا اینکه بعد از سه چهار ساعت تلاش موقعی که دیگه داشتیم از ساخت وبلاگ نا امید میشدیم یه دفعه یه اسم به خاطر دو تامون رسید:pesaroon... من(موخی) دراز کشیده بودم که بخوابم که داود صدام زد:محسن پاشو قبولش کرد!! یه دفعه از جا پریدم رفتم پای سیستم دیدم که اره ریجستر کرده اما به اسم:pesaron!!! گفتم پس این چیه؟ گفت خب تند تایپ کردم از بس این مدت ارور داده فکر نمیکردم این رو هم قبول کنه اما دیدم قبولش کرد! از اون شب کذایی حالا دو سال گذشته و ما تو این دو سال نزدیک به ۸هزار بازدیدکننده داشتیم که البته نزدیک ۳ هزارتاش هیچ جا ثبت نشده.. استوار باشید همچون دماوند |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 16:16 توسط پسرون
|
|
||
|
|
|
|
|
کسی با کسی دوست نیست کسی به فکر کسی دیگر نیست روزیست که ظالمان خود را در چهره مظلومان در می آورند و دوست داران زندگی پا به فرار می گزارند و دوست داران زندگی که خود را مانند یک مهمان می دیدند گشاده رو هستند و خیالات به واقعیت می پیوندد و روز آخر فرار میرسد روزی که روز دیگر در پیش ندارد و شب آن نزدیک است و آسمان بی نور و بی نور تر می شود و زمین نرم و حالت مرگ را در خود حس میکند و هریک از ما به یک طرف می گریزد و کسی نیست که مارا از این وضع رها کنند جز او و داستان ، داستانیست باور نکردنی اما داستان نیست واقیت است و روزگار تاریک و جهان مانند ابری ناپدید می شود و آن جهانی که همه در انتظار او به سر می بردیم می آید و مرگ زمین را عاشقان حقیقی جشن میگیرند. داود عيار |
||
|
+
نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 2:15 توسط پسرون
|
|
||
|
|
|
|
|
قرار جالبی بود اما جای عبضی از بچه ها خالی بود و بعد از این مدت من مطلب رو نوشتم چون وقت نداشتم و این هم یه عسک جالب از این قرار حتما نگاه کنید((کلیک کنید)) |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385ساعت 16:28 توسط پسرون
|
|
||
|
|
|
|
|
خواب و خیال و روح و زندگی
صدای با تو بودن بهار گفتن از موسیقی پاپ ایرانی نادر بودن دختر ایرونی و زیبا بودن گل پسر های ایرونی همه رو از جمله خودم رو داره دیوونه می کنه که چرا زندگی رو با نشستن پشت میز کامپیوتر و ضربه زدن رو این کتک خور قهار تلف می کنم و بجای نشستن کنار جوی آب و فکر کردن درباره فردای زمین و نگاه کردن به عمق وجود خلقت. کجایی که ببینی سهراب/سعدی و حافظ که دیوانگان نه آنانند که در عشق غرق شده اند آنانند که در گور جمع شده اند. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 3:33 توسط پسرون
|
|
||
|
|
|
|
|
وای نمیدونید نوشتن دوباره تو این وبلاگ چه حالی میده..
البته ما(من و داود) یه تشکر ویژه به یه نفر بدهکاریم.. از کسی که این بلاگ رو برای ما پس گرفت رویا خانم دوست داشتنی که فقط برای پس گرفتن بلاگ ما قسم نرفتن به اینترنتش رو شکست و بعد از ۶-۷ ماه اومد اینترنت رویا خانم دستت واقعا درد نکنه که این بلاگ رو برای ما پس گرفتی حالا حالا ها ما بهت مدیونیم تا بعد...... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 21:44 توسط پسرون
|
|
||
|
|
|
|
|
هوراااااااااااااا
پسش گرفتیم الهکران رو هم خورد کردیم! باشید تا دوباره بیایم!!! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 15:10 توسط پسرون
|
|
||