|
|
|
|
|
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 20:20 توسط پسرون
|
|
||
|
|
|
|
|
باور نداری این رو بخون :برای آخرین بار خدا کنه بباره تو این شب کویری یه قطره بارون بگو که هستی برای آخرین بار بیا به پیش من که احساس نیاز داره من رو می کشه روزها رو روزی دوبار میشمرم صدا ها رو گوش می دم خنده ها وقتی شروع می شن من فرار می کنم به اعماق جنگل و خودم رو گم می کنم گریه می کنم به خاطر توکه الان پیش من نیستی با یکی دیگه هستی که یک دفعه یه چیزی پشتم لرزید؛می تونستم نفسهاش رو احساس کنم , با گریه ای آرام دستش رو گذاشت رو شونم و آروم من رو بر گردوند,من هم از ترس چشمام رو بسته بودم . وقتی که کامل برگشتم احساس می کردم یه نیازی به باز کردن چشمام دارم.یه چیزی توی سرم آهنگ رفتن و فرار کردن رو میزد و یه چیزی توی قلبم ندای موندن رو سر می داد. اما من یه بار بلایی رو که سرم اومده بود رو به خاطر آوردم همون چیزی که وقتی توی لحظه خداحافظی با لیلی به آهنگ عقلم گوش دادم و باختم .آروم.......... آروم......... آروم......آروم....آروم..آروم.آروم باز کردم من و روحم روبه روی هم به هم دیگه نگاه میکردیم و گریه میکردیم .اون چقدر شبیه من بود نمی تونستم حرف بزنم هرچی می خواستم بگم تا زیر زبونم می آومد برمیگشت.خواستم بپرسم که تو کی هستی گفت من تو هستم و دیگه نمی تونم درون تو جا بشم انقدر قلبت کوچیک شده نمی تونم دیگه گریه کنم اومدم بیرون که دیدم یکی تو رو تا اینجا تعقیب کرده اون پشت اون درخت چشماش رو بست و داره به زیبایی های ما فکر می کنه خواستم بهت بگم نتونستم مجبور شدم احساست کنم که تا حالا توی هیچ جا هیچ قلبی جرات نکره این کارو کنه من دیگه نتونستم تحمل کنم داود((شما این اسم رو فاکتور بگیرید))برو که اون منتظره که ناگهان بادی وزید و اون مثل گرد باد شد و به آسمون رفت و ناگهان با سرعتی که اون رو شبیه یه نور کرده بود خورد به سینم . من تونستم تکون بخورم آروم.......... آروم......... آروم......آروم....آروم..آروم.آروم رفتم نزدیک درخت نشستم و گفتم کیستی که قلبم تو رو به مهمانی شبهایم دعوت کرده آروم.......... آروم......... آروم......آروم....آروم..آروم.آروم نفس ها رو میتوانستم بشنوم صدایش آمد که گفت من مجنون توشدم درسته که دخترم اما من هم احساس دارم . تو اون لحظه بود که فهمیدم که اون حرف مرد بزرگ دروغ بود چون گفته بود که مردا زود تر عاشق میشن.من گفتم می خوام تو رو بیبنم که گفت من نمی تونم تو رو احساس کنم گفتم نه لعنت به این قسمت من چرا آخه نمی تونی . اون گفت چون من یه فرشتم.(((((((((((((((((((((((شهر فرشتگان))))))))))))))))))))))ادامه این داستان رو : توی فیلم شهر فرشتگان نگاه کنید چون جه جوری می تونید بفهمید که چه جوری به هم می رسند. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 14:51 توسط پسرون
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام بچه ها
بالاخره اومدم به شهر عزیز خودم... جای همه غیر اهوازی ها خالی اینجا راستی یه بلاگ دیگه هم با حاجی ساختیم برای داستانها و خاطراتمون.. اینم آدرسشه:خاطرات پسرون هر از چند گاهی هم یا من یا حاجی آپدیتش میکنیم.. حتما بهش سر بزنین... تا بعد |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 22:32 توسط موخی
|
|
||