تبليغاتX
پسرون اهوازی
وبلاگی برای اهوازی ها و عاشقان اهواز
سلامی به گرمی آفتاب داغ جنوب....

اومدم اهواز

بالاخره به شهر عزیز خودم اومدم..

نمیدونم چه کار کنم این دو هفته که اهوازم...تصمیمگیری خیلی سخته

تنها برنامه مشخصم بیرون رفتن با داودها و با یکی از دوستان عزیزم هستش بقیه برنامه ها اصلا مشخص نیست....اما دوست دارم با تمام دوستام برم بیرون!

امیدوارم دوستان بیان...

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1384ساعت 10:49  توسط موخی  | 

شايد بهترين لحظات زندگيم اون موقعي بود كه با محسن قرار مي زاشتيم مي رفين بيرون . مهم رفتنش بود كجاش زياد مهم نبود زندگي من اون موقعه خيلي شيرين بود چون اون هميشه بام بود به عنوان دوست چون شايد كم يا زياد تو درسام ضعف داشتم خوب اون هميشه به من كمك مي كرد خيلي خوش مي گذشت.

من (داود) و محسن مي رفيم كافي نت (نايت) مي نشستيم پايه دوتا سيستم  و رفتيم تو چت روم ها و

 تبليغ  (پسرون اهوازي) رو مي كرديم خيلي حال مي داد انقدر كنترل  پيس مي زديم كه خسته مي شديم و ولش مي كرديم و ميزديم بيرون و  د به ول گردي كاشي شماري به نظرم كاشي ها خيابان طالقاني رو يه بار شمارديم نميدونم اما حدود 5631شايد بيشتر بود خوب ان رو زا كجاست كه من و محسن بريم و پياده روي توپ با هم بكنيم . بگيم و بخنديم و البته از همه مهم تر بحث كردن مون بود چون من(داود) و محسن خوراكمون بحث كردن بود خيلي حال مي داد اولش علكي بود كم كم اوج مي گرفت بعد با خوبي تموم مي شد. زندگي من رو  از زندگي دور كرده .درس مي خونيم كه آخرش بريم سر كار و خانوده تشكيل بديم بعد بخواهيم كه زندگي رو عشقولان كنيم . چرا ما باور نداريم كه اين درس خواندن مثل يه سربازي اجباري شده شايد بدتر چون اون 2 ساله اما ما 12 سال مي خونيم تا ديپلم بگيريو و بعدش 4 سال تا ليسانس نمي دونم علم رو بايد اجباري و تشريحي ياد گرف و تا رفتيم دانشگاه مي خوان همه چيز رو بچپونن تو سرمون .نصفمونن هم هيچي نفهميده مي ريم سر كار و به زوركي خودمون رو به كار و قف مي ديم و البته بعضي ها كه پارتي دارن بحثشون جداست . خوب خلاصش ما هم رفيم  كه ببينيم دنيا دسته كيه اما شايد تا موقعي كه محسن بياد اهواز توي بلاگ مطلب نوشته نشه خوب بحسش رو تموم كنيم زندگي ما رو براي درس خوندن دور كرد اما دوستيمون رو هيچ وقت نمي تونه بگيره.

دانه گندم بگير بر دست

                                    دانه عشق بخواه از او

                                                                    تا شايد از اين نعمت تو شوي  مست.   

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 2:18  توسط پسرون  | 

وای جای همه دوستان خالی...

امروز ساعت ۸ صبح امتحان ریاضی داشتم و دیشب هم دعوت بودم عروسی!!

تا ساعت ۳.۵ بیدار بودم عوضش صبح که بیدار شدم ساعت ده دقیقه به هشت بود!!!

منم کجا ؟ شهرک آپاداناتهران! امتحانم کجا؟ کرج!

فقط دویدم از آپادانا تا کرج! اخرشم ساعت ۸.۵ رسیدم سر جلسه.فقط شانس اوردم امتحانش خیلی سخت نبود!

مراقبها هم از چند تا از بچه ها تقلب گرفتن(نمره امتحان=۰.۲۵!)من رو میگی داشتم از ترس غش میکردم!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 12:24  توسط موخی  | 

من و تو مونديم سر دو راهي

كه باز عشق

يا جدايي

((شايد زيبا ترين شعري كه گفتم ))

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1384ساعت 15:15  توسط پسرون  | 

وظیفه خودم میدونم که پیشاپیش به تمام دوستان و همشهریان عزیز غیر مسلمان این عید رو تبریک بگم و براشون آرزوی سال خوش توام با خوشی داشته باشم..

اما بعد...

با شروع قریب الوقوع امتحانای پایان ترم دیگه این نویسنده (موخی) تا پس از امتحانات آپ دیت نمیکند!!!

وظیفه این کار به عهده داود خان عزیزه تا من امتحانام رو بدم و برگردم شهر محبوب خودم!!

پس فعلا بای!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 17:2  توسط موخی  |